مجله ی تفریحی سرگرمی ژولیت

رقص سماع - مجله سرگرمی ژولیت

رقص سماع ۵ تیر ۱۳۹۵

 

شروع و حالات  سماع
 
مجلس سماع با خواندن آیاتی از کلام‌الله مجید آغاز شد. سپس نی‌زنی ماهربه زدن نی مشغول گشت. پس از ارکستر مخصوص در محل خود شروع به نواختن کرد. ناگهان چهل تن ازدراویش مولویه به مجلس وجد وسماع در آمدند. مرشد و نایب او و صوفیان به نظم و ترتیب خاصی به صف بازوصف جمع پرداختند. صوفیان جزمرشدکه عمامه‌ای بر سر و نایب او که به دور کلاه نمدین دستاری سپید پیچیده بود، همه کلاه‌های نمدین بلندی بر سر و قبا و دامنی سفید بر تن داشتند. کمر همه ایشان با شالی بسته شده بود. سپس همه صوفیان جزمرشدونایب او در یک صف قرار گرفتند و مرشد و نایب او در جانبی ایستادند. در آغاز نایب مرشد دست مرشد را بوسیده و مرشد هم صورت او را بوسید، و نایب در کنار مرشد جای گرفت. پس از آن یکایک صوفیان دست مرشد و نایب اورا بوسیده در کنار آندو می‌ایستادند و آندو نیز صورت آنان را می‌بوسیدند. بدین ترتیب هر یک دست مرشد و نایب او و صوفیان را در کنار او ایستاده بودند بوسیده ودرصف جای می‌گرفتندتا همه ایشان این سنت را به جای آورده دریک صف قرار گرفتند. پس از آن آهنگ سماع نواخته شد و مرشد اجازه وجد و سماع داد و صوفیان دست‌افشان و چرخ‌زنان بنای رقص و سماع را گذاردند و دور خود می‌چرخیدند و ئامنهای بلند به سرعت با ایشان می‌چرخید و دایره‌ای را تشکیل می‌داد. تنها از این جمع مرشد و نایب او بودند که نمی‌رقصیدند و ناظر رقص دسته‌جمعی یاران خود بودند.
 
 تاثیر آواز خوش در سماع
 
 شک نیست که آواز خوش از جملهء نعمت های الهی است و روح انسانی را به سماع اصوات طیبه و نغمات متناسبه التذاذی و استرواحی بود، و حال آنست که روح بعضی از حیوانات از آن لذت یابد. چنانکه اشتر به نغمهء حدا بار های گران به آسانی بکشد و به یک منزل چندین منازل از سر نشاط طی کند.
 
حکایت است از ابوبکر محمد بن داوود دینوری معروف به دقی از بزرگان صوفیه در قرن چهارم: وقتی در بادیه به قبیله ای از قبایل عرب برسیدم، یکی از ایشان مرا بخانهء خود فرو آورد و ضیافت کرد و پیش از احضار طعام، غلامی را دیدم سیاه در آن خانه بند برنهاده و اشتری چند مرده بر در خیمه افتاده. آن غلام مرا گفت: تو امشب مهمانی و مولای من مهمان را سخت گرامی دارد. توقع چنان است که شفاعت کنی تا مرا از این بند خلاص دهد. چون طعام حاضر کرد، گفتم: نخورم تا این بنده را خلاص دهی. گفت: این غلام مال مرا همه تلف کرد و مرا بر خاک فقر نشاند. گفتم: به چه سبب؟ گفت: تعیش من از منافع این اشتران بودی و این غلام آوازی بغایت خوش دارد. بار های گران بر ایشان حمل کرد و به نغمهء حدا ایشان را گرم براند تا راه سه روزه به یک روز قطع کردند. چون به منزل رسیدند و بار ها بینداختند همه بیفتادند و جان بدادند. اکنون او را بتو بخشیدم . روز دیگر خواستم که آواز او را بشنوم و حال هیمان اشتر ا تستماع نغمات او مشاهده کنم. مضیف غلام را بفرمود تا نغمهء حدا آغاز کرد. اشتری آنجا بسته بود، چون آواز او بشنید بر سر بگردید و ریسمان بگسست و من نیز از غایت خوشی آواز او بیهوش گشتم و بیفتادم تا مضیف اشارت کرد به غلام که بس.
 
وقتی شافعی در راهی میگذشت، یکی با او همراه شد. به جایی رسید که قوالی نغمه ای میکرد، بایستاد و با آن همراه گفت: که تو از این سماع در خود هیچ طرب می یابی؟ گفت: نه. گفت: پس معلوم شد که حس باطن نداری. از جنید پرسیدند که سبب چیست که شخصی آرمیده با وقار، ناگاه آوازی میشنود، اضطراب و قلق در نهاد او می افتد و از وی حرکات غیر معتاد صادر میشود؟ گفت: حق تعالی در عهد ازل و میثاق اول با ذرات ذریات بنی آدم خطاب الست بربکم کرد. حلاوت آن خطاب و عذوبت آن کلام در مسامع ارواح ایشان بماند. لاجرم هرگاه که آوازی خوش بشنوند، لذت آن خطاب شان یاد آید و به ذوق آن در حرکت آیند. این معنی مطابق قول ذوالنون مصری است که: الاصوات الطیبه مخاطبات و اشارات الهیه استودعها عند کل طیب و طیبه. (آواز خوش، مخاطبات و اشارات الهی است که حق تعالی در مردان و زنان خوب به ودیعت نهاده است.)
 سماع از نظر عارفان
 خواجه عبدالله انصاری معروف به پیر هرات ( متوفی ۴۸۱ هجری) در توصیف سماع گوید:
« بنده سماع همی کند تا وقت وی خوش گردد، جان وی فراسماع آید، دل وی فرانشاط آید، سرِ وی فراکار آید، از تن زبان ماند و بس، جان در وجد واله شود، دل در شهود مستهلک شود، جان در وجود مستغرق گردد، دیده آرزوی دیدار ذوالجلال کند، دل آرزوی ظهور کند، جان آرزوی سماع حق کند، رب العزه پردهء جلال بردارد، دیدار نماید، بنده را به جام شراب بنوازد، حال بنده آنگه به حقیقت در سماع آید»
ملک داد شمس تبریزی در بارهء سماع میگوید:
« این تجلی و رویت خدا، مردان خدا را در سماع بیشتر باشد. ایشان از عالم هستی خود بیرون آمده اند، از عالم های دیگر برون آرد شان سماع، و بلقای حق پیوندد».
« فی الجمله سماعی است که حرام است. او خود بزرگی کرد که حرام گفت. کفر است آنچنان سماع. دستی که بی آن حالت برآید، البته آن دست به آتش دوزخ معذب باشد، و دستی که با آن حالت برآید. البته به بهشت رسد. و سماعی است که مباح است و آن سماع اهل ریاضت و زهد است که ایشان را آب دیده و رقت آید. و سماعی است که فریضه است و آن سماع اهل حال است، که فرض عین است، چنانکه پنج نماز و روزهء رمضان ، و چنانکه آب و نان خوردن به وقت ضرورت، فرض عین است اصحاب حال را، زیرا حیات ایشان است. اگر اهل سماعی را به مشرق سماع است، صاحب سماع دیگر را به مغرب سماع باشد، و ایشان را از حال همدیگر خبر باشد».
هم او گوید:
« رقص مردان خدا لطیف باشد و سبک، گویی برگ است که بر روی آب میرود، اندرون کوه و صد هزار کوه، و برون چون کاه».
از جنید بغدادی ( متوفی ۲۹۷ هجری) که از عرفای بزرگ و اصلش از نهاوند بود و در بغداد درگذشت، پرسیدند که : « چه حالت است که مرد آرمیده باشد، چون سماع شنود اضطراب در وی پدید آید» ؟ گفت: « حق تعالی ذرّیت آدم را در میثاق خطاب کرد که : « الست بربک» ؟ ( یعنی من خدای شما نیستم)؟ همهء ارواح مستغرق لذت آن خطاب شدند. چون در این عالم سماع شنوند در حرکت و اضطراب آیند.»
ذوالنون مصری ( متوفی ۲۴۵ هجری) عقیده داشت که « سماع وارد حق است که دل ها بدو برانگیزد و بر طلب وی حریص کند. هر که آن را به حق شنود به حق راه یابد، و هرکه به نفس شنود اندر زندقه افتد.»
شاعران عارف در بارهء سماع اشعاری سروده اند که نمونه ای از آنها در زیر نقل میشود:
خاقانی شروانی ( متوفی ۵۶۵ هجری) در قصیده ای گوید:
اشک من در رقص و دل در حال و ناله در سماع      من دریده خــــــرقهء صبر و فغــــان آورده ام
شیخ عطار ( متوفی  618 هجری) در الهی نامه میگوید:
چنین باید ســــــــماع نی شنودن        ز نی کشته شـدن در خون غنودن
چــو نام دوست بنیوشی چنین شو        به یک یک ذره مجری آتشین شو
شیخ سعدالدین حموی از اصحاب شیخ نجم الدین کبری و مصاحبین محیی الدین ابن العربی و صدرالدین قونیوی که جمله گی از عرفای بزرگ بوده اند و در قرن هفتم هجری می زیسته اند، میگوید:
دل وقت سماع بوی دلدار برد        جان را به سرا پردهء اسرار برد
شیخ فخرالدین عراقی ( متوفی ۶۸۸ هجری) که در شش سال آخر عمر مولانا در قونیه می زیسته است میگوید:
چو در سماع، عراقی حدیث دوست شنید       به جای خــرقه به قوال جان توان انداخت
و هم او در عشاق نامه گوید:
تا من اندر ســـــــــماع عشق آیم        مجلس عـــــــــاشــــــقان بیارایم
چون که پی گم کنم از این هستی        راه یابم به عــــــــالــــــــم مستی
همچو مســــــتان ســـماع برگیرم         نعــــــرهء شــوق دوست درگیرم
و شیخ سعدی علیه الرحمه در باب سوم بستان ( در عشق و مستی) میگوید:
اگر مرد عشقی کــــــم خویش گیر     وگــــــرنه ره عــــــــافیت پیش گیر
مترس از محبت کـــــه خاکت کند     که باقی شوی گــــــــر هلاکت کند
نروید نبات از حبوب درســـــــــت     مگـــــر حــــال بروی بگردد نخست
تو را با حق آن آشــــــنایی دهــــد     که از دست خویشت رهــــــایی دهد
که تا با خودی در خودت راه نیست     وز این نکته جز بی خــود آگاه نیست
نه مطــــــرب که آواز پای ســــتور     ســــماع است اگر عشق داری و شور
مگس پیش شـــــــوریده دل پر نزد     کــــه او چون مگس دست بر سر نزد
نه بم داند آشفته ســــامـــــان نه زیر     به آواز مــــــــــــرغی بنالـــــد فقیر
سراینده خود می‌نگـــــردد خموش      ولیکن نه هــــــر وقت بازست گوش
چو شـــــوریدگان می پرستی کنند      بـــــر آواز دولاب مســــــــتی کنند
به چــــــــرخ اندر آیند دولاب وار     چو دولاب بر خــــود بگـــــریند زار
به تسلیم ســــر در گــــــریبان برند     چو طاقت نمـــــــاند گــــریبان درند
مکن عیب درویش مـدهوش مست     که غرق است از آن می‌زند پا و دست
نگویم ســـماع ای برادر که چیست      مگــــــــر مستمع را بدانم که کیست
گــــــــر از برج معـــنی پرد طیر او     فـــــــرشته فـــــرو مــــــاند از سیر او
وگــــــر مرد لهوست و بازی و لاغ     قوی تر شــــــود دیوش اندر دمــــاغ
چه مرد سماع است شهوت پرست؟     به آواز خــــوش خفته خیزد، نه مست
 
پریشـــــان شـــــود گل به باد سحر     نه هیزم کــــــــه نشکافــــدش جز تبر
 
جهان پر سماع است و مستی و شـور     ولیکن چه بیند در آیــــینه کــــــور؟
 
نبینی شـــــتر بر نـــوای عـــــــرب     کـــه چونش به رقص اندر آرد طرب؟
 
شتر را چو شور و طرب در سر است     اگـــــر آدمی را نباشــــــــد خر است
 
و این هم سه بیت از سه غزل حافظ شیرازی:
 
مطرب چه پرده ساخت که در پردهء سـماع
بر اهل وجد و حال در ِ هــای و هوی ببست
……………………………………………..
در سماع آی و ز سر خرقه بر انداز و برقص
ور نه با گوشه رو و فرقهء مـــــــا در سرگیر
…………………………
ببین کـه رقص کنان میرود بنالهء چنگ
 
کسی که رخصه نفرمودی استماع سماع   
 
 
 
ابوسعید و سماع
 
ابوسعید دلی حساس و روحی پاک و ذوقی لطیف داشت چنان که گاه سخن قوالی و یا شنیدن بیتیاو را بکلی منقلب و دگرگون می‌ساخت، پیر میهنه در خانقاه، مجلس سماع ترتیب می‌داد و شیخ و جمع مریدان را وقت خوش می‌شدو گاه با استماع آواز لطیف، به رقص بر می‌خاست و به وجد آستین می‌افشاند و با کسی سرجنگ نداشت).
موهبت زندگانی در کنار پدری فرزانه ورود ابوسعید به معیت پدر، در حلقه صوفیان و آشنایی دماغ و روح وروان او ، از روزگار کودکی با موسیقی عارفان و حضور در مجالس سماع) و بیت خوانی قوالان، موجب آمد که در سایه بهره‌یابی از ذوق و استعداد فطری، درروزگار کمال زندگانی به فرهنگ و هنر از افقی وسیع و بی مرز بنگرد و تعلیمات خانقاه را علی رغم هم داستان شدن مخالفاناز ظرافات و لطافت حس برخوردار سازد. و برای توجیه روش تربیت خود در حقیقت «زمزمه محبت» بود، استدلال کند که:
«جوانان را نفس از هوا خالی نباشد و ایشان را هوای نفس غالب باشد و هوی بر همه اعضا غلبه کند اگر دست بر هم زنند، هوای دستشان بریزد و اگر پای بردارند، هوای پایشان کم شود چون بدین طریق هوا از اعضای ایشان نقصان گیرد، از دیگر کبایر خویشتن نگاه توانند داشتن، چون همه هواها جمع شوند و العیاذ بالله در کبیره مانند، آن آتش هوی در سماع ریزد و اولاتر که به چیزی دیگر ریزد).
ابوسعید به استناد آیات قرآنی به روش استحسانی، کیفیت تاثیر مطلوب یا نامطلوب سماع را در افراد، تابع متعلقات و قرائن موجود و احوال آدمی می‌دانست و معتقد بود اگر سماع مقترن به فساد شرع و عقل باشد، از قبیل ملاهی و مناهی و فسوق و فجور و تهییج شهوات و مانند آنها جایز نیست ولی آنجا که از مقدمات تحریک به فساد دور و نتیجه‌اش متضمن مصلحت شرع و عقل باشد و موجب انصراف خاطر از تعلقات دنیا و وارستگی از آنچه رنگ تعلق پذیرد، باشد و سبب اعتنا و توجه به امور مطلوب و ممدوح معنوی گردد و از اغراض] و آلودگی‌های پلید مادی بدور باشد، جایز ورواست. پیر میهنه در تبیین این اعتقاد گفته است:
«السماع هوا الوقت فمن الاسماع و من لاسمع له فلادین له لان الله تعالی قال انهم عن المسع المعزولون و قال قالوا لو کنا نسمع او نعقل ماکنا فی اصحاب السعیر. فالسماع سفیر من الحق و روسل من الحق یحمل بالحق الی الحق فمن اصغی الیه بحق تحقق و من اصغی الیه بطیع نزندق).
سماع هرکس رنگ روزگار وی دارد، کس باشد که به دنیا شنود و کس بود که برهوای نفس شنود. کس باشد که بردوستی شنود و کس باشد که بر وصال و فراق شنود. این همه و بال و مظلمت آن کس باشد چون روزگار با ظلمت باشد سماع با ظلمت بود و سماع درست آن باشد که از حق شنود.»
ابوسعید چنان به وجد و سماع اعتقاد داشت که مریدان را گفته بود اگر صدای موذن بشنوند هم از رقص بازنایستند وی نه تنها بر منبر ابیات عاشقانه می‌خواند بلکه گاه در خانقاه درویشان به هنگام استماع سماع شطحیات که بارها موجب خشم و لعنت عامه و رد و طرد و حتی قتل صوفیه می‌گردید و طبق معمول پر از دعوی وحدت و اتحاد و حلول و اتصال بود، از سر وجد بر زبان می‌راند و ظاهراً همین نکته بود که حتی مجالس وعظ ابوسعید را نزد عامه مظنون و مطعون می‌داشت و عبث نبود که متشرعه و فقها مردم را به سبب آنچه در این مجالس گفته می‌شد بر ابوسعید می‌شورانیدند در حقیقت سماع از نظر ابوسعید نوعی عبادت و وسیله‌ای برای تزکیه نفس و تلطیف روح و انتقطاع از ما سوی الله و پیوستن به حق و فنا فی الله بود از اینرو می‌گفت: «السماع یحتاج الی ایمان قوی لان الله تعالی قال ان تسمع الا من یومن بآیاتنا فالسماع غذاء الرواح و شفاء الاشباح و السماع به سالک الطریق و من لم یسلک الطریق لا یکون له سماع بالتحقیق».
داستان دستگیری ابوسعید از «پیر طنبورزن» در زمانی حساس که وامی بسیار بر خواجه حسن مودب خادم خاص و پیشکار امین و صدیق پیر میهنه فراهم آورده بود و در همان وقت پیرزنی صد دینار زر به رسم نثار برای تامین هزینه‌های خانقاه آورد و ایثار ابوسعید در عین نیاز شدید که به فراست از موسیقی‌دانی پیر داشت و بوسیله حسن مودب آن زر را جهت پیر طنبورزن به گورستان حیره فرستاد و یا داستان رفق و مماشات و محبت ابوسعید در حق جوان قوال مستی که حسن مودب از خرابات به خانقاه آورده بود و یا داستان نثار محبت به «زنی مطربه مست روی بگشاده و آراسته» در بازار نیشابور که نزدیک شیخ رسید جمع بانگ بر وی زدند که از راه فراتر شو شیخ گفت: دست از او بدارید چون آن زن نزدیک شیخ رسید شیخ گفت:
آراسته و مست به بازار آیی ای دوست نترسی که گرفتار آیی؟
آن زن را حالتی پدید آمد بسیار بگریست و در مسجدی شد و توبه کرد
گذشته از اثبات علاقه ابوسعید به یاری درماندگان و بیچارگان و تیره بختان و آموختن شیوه ایثار و گذشت و جوانمردی در عمل به خانقاهیان مبین این واقعیت نیز هست که پیر میهنه را به خداوندان هنر احترام و علاقه‌ای خاص بوده است. علاوه بر آنکه بوسعید به سائق آگاهی از روح حساس و تاثیر پذیر و زودرنج ارباب هنر برای آنها آزادی عمل بیشتری هم قائل می‌شده است. با شهرت ابوسعید به رغم فقها و متشرعان مجالس سماع او اندک اندک رونقی تمام یافت. در این مجالس آنچه درویشان را شور و حال می‌بخشید رقص و سماع به عنوان وسیله‌ای برای رفع غبض و ملال و خواندن اشعار لطیف عاشقانه بود و ابوسعید اینگونه اشعار را از معانی ظاهری تاویل می‌کرد تا مورد انکار و ایراد مخالفان قرار نگیرد.
ابوسعید در لحظات پایان عمر نیز از اندیشه سماع و تجویز غنا و تشویق یاران به اینکه به عنوان خنیاگران خدا برتربت او شادمانی برپا کنند غافل نبود و هنگام بیان] وصایا به مریدان می‌فرمود که شما درویشان بر تربت ما سماع کنید .
داستان دلکشی که فرزند زاده ابوسعید محمد بن منور به نقل از خواجه احمد محمد صوفی در اسرار التوحید آورده است و ما آن را در پایان این مقال خواهیم آورد علاوه بر آنکه از اشتمال بر ظرافت و ملاحت به لطف کلام که متناسب با شخصیت ابوسعید تواند بود خالی نیست و گرچه از ساخته‌های خانقاهیان و مریدان ابوسعید است برعلاقه و توجه ابوسعید به سماع و موسیقی در مدت زندگانی طولانی و سرشار از شور و شوق و جذبه و حال و ذوق او نیز دلیل قاطع خواهد بود داستان اسرار التوحید چنین است:
«درویشی از اصحاب خانقاه من، بعد از وفات شیخ ما قدس الله روح العزیز او را به خواب دید که شیخ را گفتیم ای شیخ تو در دنیا بر سماع و لوعی تمام داشتی اکنون حال تو با سماع چیست؟ شیخ او را گفتی:
از لحن‌های موصلی و لحن ارغنون آواز آن نگار مرا بی‌نیاز کرد».

مولانا و سماع
سه عنصر متقارن وهمزاد
شناخت روح و شخصیت مولانا بدون شناخت گوهر موسیقی وسماع، آن طور که سزاوار است میسر نیست. مولانا تا پیش از آشنایی با شمس،هرگز سماع نکرده بود. وقتی شمس، روح پروازی و ملتهب مولانا را دید بدو سفارش کرد که درسماع آید که طلب هرچه باشد در سماع زیاده خواهد شدن. در نظر مولانا سماع و موسیقی فقط برای انگیختن شور و نشاط نیست،بل نوعی آیین سلوک است. ازاین رو نماز را «سماع اشراق» می نامید و آن را معمولا با سماع عشاق پیوند می داد.
مولانا از پس دیدار شمس تبریزی به استحاله شگرف روحی دست یازید و مراحل و منازل سلوک را پران تر از برق و هوا در نوردید واکسیر اعظم عشق در تاروپود او میناگری ها کرد، چندانکه از آن زاهد سجاده نشین و شیخ پرطنطنه، قلندری ترانه گوی و شوریده ای خاکسار ساخت. مولانا در این حیات نو به سه عنصر متقارن وهمزاد در زیبایی شناسی اهتمامی تام ورزید: شعر، موسیقی و رقص.
این سه عنصر، فرزند یک مادر به شمار آیند و مادر آن ها «طبیعت» است. از این رو طبع سلیم آدمی، هماهنگی و توازن را در هر چیزی می پسندد واز آن، خاطر بر می آساید.
مولانا، هم در موسیقی علمی تبحر داشت و هم در موسیقی عملی. او ضرب اصول و علم الایقاع یا وزن شناسی را نیک می دانست و سازی به نام رباب را به چیرگی و سبک دستی می نواخت و حتی در ساختمان این ساز تغییراتی پدید آورد. و بی گمان ایجاد تغییر در ساختمان هر ساز، متفرع بر مهارت داشتن در آن ساز است. پیوند ناگسستنی او با موسیقی عصبیت و عصبانیت اهل ظاهر را بر می انگیخت و آنان را به ستیز و نقار در می آورد. گاه علیه سماع و رباب حکم می دادند و گاه فریاد بر می آوردند که مولانا بدعت را سنت ساخته است! لیکن او بدین غوغاها وقعی نمی نهاد و کار خود می کرد.
مهارت موسیقایی او در آینه اشعارش انعکاسی تمام عیار یافته است و به جرات توان گفت که هیچ شاعری به اندازه او موسیقی را در شعر خود داخل نکرده است. اشعار غنایی مولانا باموسیقی چون شیر و شکر به هم درآمیخته است. عنصر موسیقایی در غزلیات مولانا چنان بارز است که حتی قرائت ساده اشعار او بدون هیچ ساز و آوازی، در مخاطب شور و ترقص می انگیزد و وجد و شادمانی می آفریند، به شرط آنکه شد و مد و تقطیعات اشعارش خوب رعایت شود. مانند این غزل:
ای هوس های دلم! بیا بیا بیا بیا
ای مراد و حاصلم! بیا بیا بیا بیا
مشکل و شوریده ام چون زلف تو، چون زلف تو
ای گشاد مشکلم! بیا بیا بیا بیا
از ره و منزل مگو، دیگر مگو، دیگر مگو
ای تو راه و منزلم! بیا بیا بیا بیا
در ربودی از زمین یک مشت گل، یک مشت گل
در میان آن گلم، بیا بیا بیا بیا
تا زنیکی، وز بدی من واقفم، من واقفم
از جمالت غافلم، بیا بیا بیا بیا
تا نسوزد عقل من درعشق تو، در عشق تو
غافلم، نی عاقلم، بیا بیا بیا بیا
 
فتوحات زکی و فتوحات مکی !
مولانا زبان موسیقی را رساترین زبان دانسته است و پرداختن به تغنی را بر مباحث ملال انگیز کلامی و نظری ارجح شمرده است. معروف است که روزی یاران مولانا پیرامون مطالب کتاب فتوحات مکیه ابن عربی گرم مباحثه بودند که زکی قوال ( از مغنیان مجلس سماع مولانا) ترانه گویان درآمد. مولانا در دم گفت: «حالیا فتوحات زکی به از فتوحات مکی است. و به سماع برخاست». «سماع» مصدر ثلاثی مجرد است و در اصل به معنی مطلق شنیدن است و اطلاق آن بر نغمه و رقص و سرود و تواجد، اطلاقی مجازی است. مولانا تا پیش از آشنایی با شمس، هرگز سماع نکرده بود. وقتی شمس، روح پروازی و ملتهب مولانا را دید بدو سفارش کرد که درسماع آید که طلب هرچه باشد در سماع زیاده خواهد شدن. زان پس فضای قونیه و سرزمین آناتولی از موسیقی و سماع مولانا و یارانش عطرآگین شد و مرده دلان از گور کالبدها برخاستند و سنگین دلان مانده در گل ولای مادیت، بال وپر گشودند و به پرواز درآمدند. در نظر مولانا سماع و موسیقی فقط برای انگیختن شور و نشاط نیست، بل نوعی آیین سلوک است. از این رو نماز را« سماع اشراق» می نامید و آن را معمولا با «سماع عشاق» پیوند می داد.
گرچه «چرخیدن» از ارکان سماع مولانا بوده است، اما چگونگی اجزاء و دقایق حرکات اوو مریدانش در سماع گزارش نشده است وهنوز ماخذی دیده نیامده که این جزئیات را به شرح یا حتی به اجمال بازگفته باشد. شاید اساس قرار گرفتن چرخ در سماع نماد آن بوده که سالک عارف به هر طرف روی می کند وجه الله را می بیند و یا اینکه از ورود سری پنهان در درون وجودش که زبان از بیان آن قاصر است به تحیری معنوی دست یافته واز این تحیر بی سروسامان گشته وبه چرخ ورقص وسماع می پردازد.
ای بی هنر به رقص آ
مولانا رقص را نیک پاس می داشته ودر ستایش آن اشعاری بس نغز و پرشور سروده است. حال آنکه اهل ظاهر و حتی برخی از مشایخ صوفیه سماع و بالاخص رقص را حرام می دانستند ولی این رسم از قرن سوم در میان صوفیان رواج یافت. صوفیان رقص را از توابع وجد به شمار می آوردند و معمولا وجد به دنبال سماع در سالک به ظهور می آید. به نظر مولانا رقص علاوه بر آنکه جسم را چالاک می کند روح را نیز از خفتگی و تیرگی می رهاند و تن را از بار شهوات مزاحم آزاد می کند. چنانکه مولانا در اثر کثرت سماع و مراقبه از لوث شهوات حیوانی پاک آمده بود و به تهذیب و پالایش حقیقی دست یازیده بود.
مولانا در لزوم رقص و سماع گوید:
آمد بهار جانها ای شاخ تر به رقص آ
چون یوسف اندر آمد مصر و شکر به رقص آ
ای شاه عشق پرور مانند شیر مادر
ای شیر! جوش در رو جان پدر به رقص آ
چوگان زلف دیدی چون گوی در رسیدی
از پا و سر بریدی بی پا و سر به رقص آ
از عشق تاجداران در چرخ او چو باران
آن جا قبا چه باشد؟ ای خوش کمر به رقص آ
ای مست هست گشته،بر تو فنا نبشته
رقعه فنا رسیده بهر سفر به رقص آ
پایان جنگ آمد، آواز چنگ آمد
یوسف ز چاه آمد، ای بی هنر! به رقص آ
طاوس ما در آید، و آن رنگ ها برآید
با مرغ جان سراید، بی بال و پر به رقص آ
کور وکران عالم دید از مسیح، مرهم
گفته مسیح مریم کای کوروکر! به رقص آ
مولانا همچون دیگر صوفیه وحکمای متاله، عشق را در همه هستی جاری و ساری می بیند و معتقد است که حرکت جمیع ذرات و کائنات، حرکتی حبی و عشق مند است. بدینسان هستی یکسره در رقص و سماعی شکوهمند آمده است و سماع، رمزی است از اتصال سالک بدین حرکت عظیم.
روح حساس و پرجهش مولانا چنان بود که به محض آنکه صدایی موزون در کوچه، بازار، حمام، صحرا، میدان شهر، آسیا و… می شنید به سماع می خاست و ساعت ها بر این حال بود و هیچکس نمی توانست همپای او به سماع آید. روزی در بازار قونیه یکی از فروشندگان پوست روباه فریاد می زد: دلکو! دلکو! واز این تکرار گویا ریتمی پدید آمده بود. مولانا از لفظ «دلکو» به یاد «دل» افتاد و هی کنان به چرخ و سماع آمد واین هیات تا مدرسه اش روان شد وجماعتی دنبال او. (مناقب العارفین، ج۱، ص ،۱۵۴) روزی هم از کنار دکان صلاح الدین زرکوب می گذشت که صدای پیوسته چکش زرگری را شنید و در دم به رقص آمد و شورها آفرید و صلاح الدین چون شور او رادید همچنان بر زر می کوفت و از اتلاف آن بیمی نداشت. یک بار نیز مولانا را در آسیابی یافتند که برگرد سنگ آسیا به رقص آمده بود و می گفت: حقا که از این سنگ، ندای سبوح قدوس می شنوم.
 
بانگ گردش های چرخ
مولانا مانند حکمای اسلامی در باب موسیقی نظریه فیثاغورث را پذیرفته است. زیرا او عقیده داشت که اصول موسیقی از نغمات کواکب وافلاک اخذ شده است. چنین معروف است که فیثاغورث با ذکاوت قلبی و روشن بینی خود نغمه های افلاک را می شنیده است و سپس اصول موسیقی را براساس آن استخراج کرده است. او نخستین کسی بود که دراین باب سخن گفت وآنگاه بطلمیوس واقلیدس و دیگر حکیمان و فیلسوفان دراین باب سخنانی آوردند. (رسائل اخوان الصفا، ج۱، ص ۲۰۸ )
پس حکیمان گفته اند این لحن ها
از دوار چرخ بگرفتیم ما
بانگ گردش های چرخ است اینکه خلق
می سرایندش به طنبور و به حلق
(دفتر چهارم‎/ ۷۳۴ـ۷۳۳)
موسیقی، یادآور پیمان فطری و ازلی
مولانا عقیده دارد که تاثیر نغمات و اصوات موزون بر روان آدمی از آن روست که نغمات آسمانی و ملکوتی جهان پیشین را در ما می انگیزد. چرا که به اعتقاد مولانا روح آدمی پیش از آنکه به جهان فرودین هبوط کند در عالم لطیف الهی سیر می کرده ونغمات آسمانی را می شنیده است. لذا موسیقی زمینی، تذکار موسیقی آسمانی و خطاب ازلی ولم یزلی است.
 
لیک بد مقصودش از بانگ رباب
همچو مشتاقان، خیال آن خطاب
ناله سرنا و تهدید دهل
چیزکی ماند بدآن ناقور کل
(دفتر چهارم‎/ ۷۳۲ـ۷۳۱)
مومنان گویند کآثار بهشت
نغز گردانید هر آواز زشت
ما همه اجزای آدم بوده ایم
در بهشت، آن لحن ها بشنوده ایم
گرچه برما ریخت آب و گل شکی
یادمان آمد از آنها چیزکی
(دفترچهارم ـ ۷۳۷ـ۷۳۵)
در قسمت دوم از این نوشتار پیرامون موسیقی وسماع نزد مولانا به مطالبی چون (تاثیر حیات بخش موسیقی- موسیقی، ترجمان عشق – سماع، غذای عاشقان- اهلیت در سماع و …) خواهیم پرداخت.
 
 مولانا در مکتب پدرش « سلطان العلما بهاءوالدین ولد » و در محضر خلیفهء پدرش، « برهان الدین محقق ترمذی » درس علم و عرفان آموخته بود و بعد از رحلت پدرش و برهان الدین ، به تدریس فلسفه و حکمت و معقول و منقول و علوم دینی و ظاهری و باطنی پرداخت تا آنجا که به نوشتهء پسرش سلطان ولد:
« مولانا بعد از مرگ برهان الدین بیش از ده هزار مرید گرد آورد. خاص و عام دست ارادت به مولانا دادند، و او به وعظ پرداخت و هر مریدی عارفی با تمکین و عالمی اندیشمند شد. »
و شمس تبریزی در بارهء او می گوید:
« مولانا، در علم و فضل دریاست …..  و همه دانند در فصاحت و فضل مشهور است.
و در جایی دیگر در توصیف برتری علمی مولانا می گوید:
 
« مولانا؟ ……این ساعت، در ربع مسکون، مثل او نباشد. در همهء فنون: خواه اصول، خواه فقه، و خواه نحو، و در منطق.
با ارباب آن، به قوت معنی سخن گوید. به از ایشان، با ذوق تر از ایشان، و خوب تر از ایشان، اگرش بباید، و دلش بخواهد، و ملالتش مانع نیاید. و بی مزگی آنکه، من از سر خرد شوم، و صد سال بکوشم، ده یک علم و هنر او، حاصل نتوانم کردن».
و تقدیر چنین بود که :
این معلم بزرگ، و در علم و دانش و دین یگانهء روزگار خود، در سن ۳۸ سالگی با کهنسال مردی شصت و چند ساله و گمنام، که کس ندانست که کیست، و از کجا آمده است، دیدار کند، و آنچنان شیفته و شیدای او گردد که در مکتب و منبر، و در کوی و برزن و بازار، در منظر محرم و نامحرم، با صدای چکشی، با آهنگ دف و نایی، پای برزمین بکوبد و به چرخ درآید:
« روزی مولانا از بازار زرگران می گذشت. از شنیدن صدای ضربهء چکش صلاح الدین به وجد آمد و سماع و چرخ  زدن آغاز کرد، صلاح الدین کار را به شاگردان واگذاشت و خود بیرون آمد. مولانا او را در آغوش کشید و بر روی و موی او بوسه زد و سماع کرد. صلاح الدین سالخورده که به سبب ریاضت ناتوان شده بود، دریافت که در سماع، یارای برابری با مولانا را ندارد. عذر ها خواست و به دکان باز گشت و به شاگردان اشاره کرد که بی وقفه بر زر کوبند و لحظه ای دست از زدن برندارند. و مولانا از نیم روز تا غروب سماع کرد و چرخ زنان غزلی به مطلع زیر ساخت:
یکی گنجی پدید آمـــــــد، در آن دکان زرکوبی
زهی صورت، زهی معنی، زهی خوبی، زهی خوبی
روایتی دیگر می گوید:
« روزی مولانا به فریاد ترکی که پوست روباه می فروخت و فریاد می زد « دِلکو» ( دلکو و تولکی به ترکی قدیمی یعنی روباه )، نعره زنان به چرخ در می آید و می گوید: دل کو؟ و سماع زنان تا مدرسهء مبارک روان میشود، و غزلی با مطلع زیر می سراید:
دل کو؟ دل کو؟ دل از کجا؟ عاشق و دل؟
زرکو؟ زر کی؟ زر از کجا؟ مفلس و زر؟ »
« …. مولانا در حال سماع از خود بی خود می شد و قوالان را میگرفت و همچنان چرخ زنان و پای کوبان صلوات میداد……
فریدون سپهسالار در رساله می نویسد:
« خداوندگار ما  ….. از ابتدای حال، به طریقه و سیرت پدرش مولانا بهاءالدین ولد، مشغول بودند…. اما سماع هرگز نکرده بودند.
چون مولانا، شمس را به نظر بصیرت دید….. عاشق او شد و به هر چه او فرمودی آن را غنیمت داشتی پس اشارت فرمودند که: در سماع درآ، که آنچه طلبی در سماع زیاده خواهد شدن…. بنابر این اشارت، ….. ایشان در سماع آمده…. آنچه فرموده بودند در حالت سماع معاینه دیدند و تا آخر عمر ، بر آن سیاق عمل کردند، و آن را طریق و آیین ساختند».
و سلطان ولد پسر مولانا، که او را پایه گذار طریقت مولویه می دانند و هنوز هم در مراسم سماع درویشان در قونیه، سه دور اول چرخیدن درویشان، به یاد او « دور ولدی» خوانده و انجام میشود، در جزو سوم مثنوی ولدی می گوید:
پیشتر از وصـــل شمس الدین ز جان        بود در طــــاعت ز روزان و شــــبان
سال و ماه پیوسطه آن شــــــاه گزین        بود مشغول علـــوم زهـــــــد و دین
چونکه دعوت کرد او را شمس دین         در سماعی که بد پیشش گـــــــزین
چون درآمــــــــد در سماع از امر او        حــــال خود را دید صد چندان ز هو
شد ســماعش مذهب و رایی درست         از ســــماع اندر دلش صد باغ رست
ملک داد شمس تبریزی چنان آتشی در دل مولانا بر افروخت که ترک محراب و منبر گفت، در ِ دل بر خویش و بیگانه بست و آستین استغنا بر دو کون افشاند، سجاده نشین با وقار مسلمان، بازیچهء کودکان کوی شد و آن زاهد واعظ، سر حلقهء بزم باده جویان گردید.
زاهــــــد بودم ترانه گویم کردی        سرحلقهء بزم و باده جویم کردی
ســـــجاده نشین باوقــــاری بودم        بازیچهء کــــودکان کویم کردی
به جای اقامهء نماز و مجلس وعظ، به سماع نشست و چرخیدن و رقص بنیاد کرد. و بجای قیل و قال مدرسه، و جدال با اهل بحث، گوش به نغمهء پرشور نی و ترانهء دلنواز رباب نهاد.
در دست همیشه مصحفم بود        در عشق گــــــرفته ام چغانه
اندر دهــنی کــــه بود تسبیح       شــعر است و دو بیتی و ترانه
عبدالحسین زرینکوب در کتاب پله پله تا ملاقات خدا در مورد سماع عارفانهء مولانا چنین می نگارد:
« مولانا سماع را وسیله یی برای تمرین رهایی و گریز می دید. چیزی که به «روح» کمک می کرد تا در رهای از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید. اما فقیهان عصر، که از سماع تصوری حقیر در خاطر می پروردند، نظیر آنچه در مجالس اهل لهو و لعب دیده بودند، یا آنچه به مترسمان صوفیه و مستاکله اوقاف و خانقاه ها منسوب بود، در آن به چشم دیگر نظر می کردند، به همین سبب مولانا را در اصراری که بدین کار داشت در خور ملامت می دیدند. خود سماع را هم متضمن بدعت و اقامه ی آن را از جانب مولانا موجب اشاعه ی باطل و ترویج فساد تلقی می کردند.
این اختلاف نظر غالباً موجب می شد تا مخالفان، عوام تُرک و گاه ارباب قدرت، را بر ضد مولانا و یاران تحریک نمایند. مولانا هم مکرر در دفع ایراد یا رفع توهـّم مخالفان خود را به بحثهای فقیهانه ناچار دید.
سماع مولانا، چنانکه احوال او و یارانش نشان می داد، از هیچ گونه اندیشه ی خوشباشی و لذتجویی ناشی نمی شد و ذوق اشتغال به لهو یا فکر جستجوی آسایش و غفلت داعی و محرک آن نبود. این سماع خود مبارزه و تلاش ریاضت کشانه یی بود که جسم را تلطیف می کرد، تبدیل به روح می کرد، و برای آن از میان آنچه به آلودگی و گناه تعلق داشت راه ناشناخته یی به سوی خدا می گشود. کشمکش و تقلایی جانکاه بود که استغراق در آن به انسان امکان می داد تا جزء عنصری خود را با پر و بالی که روح، در آن لحظه های هیجان، به آن عاریه می دهد به عالم مافوق عناصر ملحق نماید. خیز و جهشی بود که سالک راه خدا را به اوج حیات انسان می رسانید، تبدیل به ملایکه و روح می کرد و از آنجا پله پله تا بام رفیع آسمانها می برد.
مجلس سماع برای مولانا معبدی بی سقف و ستون و عاری از زیور و ثروت بود که در فضای آگنده از قدس و طهارت آن هر چیز زمینی آسمانی می شد. در آن همه چیز مقدس، همه چیز روحانی، و همه چیز الهی بود. کدام بدعت، کدام گناه، و کدام ابلیس می توانست در چنین جوّ پاک الهی مجال ورود بیابد؟ فقط خودبینی زاهد ظاهرنگر بود که اینجا را می توانست به آینه یی برای مشاهده ی تیرگی های وجدان خود او تبدیل کند، حالتی از تقدیس و تسبیح روحانی را که در سراسر مجلس موج می زد در آن مشاهده نکند و نام «الله» و «رسول» را که در سراسر آن دایم تکرار می شد نشنود!
 
 در این سماع راست، ترانه یی که قوّال می خواند و با دف و نی و رباب همراه می شد تقدیس و تحمیدی بود که روح در آستانه ی خیز و جهش به آن سوی دنیای جسم تغنی می کرد. غیر از قوّال و همکارانش که ساز و آواز پرشور آنها مجلس را غرق در امواج روح و دل می کرد در سراسر این مراسم سکوت پر وقاری دهانها را خاموش نگه می داشت. در شور و هیجان قول و غزل فقط دستهایی که به هوا فشانده می شد و پاهایی که زمین را زیر لگد می کوفت حرف می زد. دهان هم اگر گه گاه باز می شد آنچه از آن بیرون می آمد خروشی بیخودانه یا نعره یی آتشناک بود که هیجان گریز و شور از خود رهایی روح را بدون آنکه بتواند آنها را در تنگنای لفظ و حرف بریزد به شکل فریاد در می آورد. وقتی مولانا در این رقص و وجد روحانی «سماع» دست به هوا می افشاند به زبان رمز هر چه را برای او تعلقات خودی محسوب می شد به هوا پرت می کرد و از خود دور می ساخت و چون پای به زمین می کوبید «خودی» خود را که از پایبندیش به زمین رسته بود و او را هم به زمین پایبند می داشت در این پایکوبی زیر لگد خرد می کرد و راه تبتل تا فنا را در یک جست و خیز رمزی هر روز و هر شب بارها طی می کرد و خود را در تمام این حرکات مغلوب احوال گونه گون سلوک روحانی می دید. بدین گونه در طی سماع یارانش زمین و هر چه زمینی بود در زیرِ لگدها خرد و له و پست و پیش پا افتاده می شد و هوا که دستها از ورای آن به آسمان می رسید در تموج و ارتعاش حرکات این دستها راه را برای عروج روح به ماورای جسم می گشود و هر چه جسم در طی این حرکات بیشتر خسته می شد، روح بیشتر احساس سبکی و بی وزنی می کرد و بیشتر خود را آماده ی عروج می یافت». 5
 
 
 
 
 طریق عرفانی مولانا
 عرفان مولانا، عرفان عشق است.یعنی برعکس عرفان خوف و عدل و فضل. در دنیای عرفان و تصوف بعضی از عرفا و متصوفین با خوف و ترس زیسته اند و همیشه اوقات را به زهد و عبادات سپری نموده اند. عرفان عشقی عالیترین نوع عرفان است. در عرفان عشقی انسان به وحدت میرسد.
مولانا را عشق یار  به جوشش آورده، و درد دوری و اشتیاق غزلخوانش کرده است. او ادعای شاعری ندارد، از شعر گفتن سود و بهره‏ای نمی ‏جوید؛ شعر مشغله ذهنی او به معنای معمول امروزی نیست، شعر نمی‏ گوید تا شعری گفته باشد، بی‏ قراری روح و شرح مکاشفات و سرشار شدنهای پیاپی‏اش از سرچشمه‏های عالم خیال بی‏آن که او خواسته باشد، بر زبانش به شیوه‏ای که شعرش می‏نامند، جاری می‏شود.
او مسیل این بارشهای قدسی است. شعر او حاصل کوششهای طاقت ‏فرسای شخصی در عرصه زبان، غوطه خوردن در توهم و گم شدن در بازی با الفاظ نیست، شعر او جوشش دل است؛ هدیهء خداست؛ سرود غیبی است؛ خوراک فرشته است؛ چرا که حاصل سماع روح در لطیفترین و سبکترین حالات اوج و پروازش به عالم برتر و به سوی مبدا متعالی است:
سخنم خور فرشته ‏ست، من اگر سخن نگویم            ملک گرسنه گوید که بگو خمش چرایی
 آنچه مسلم است این که وی اکثر آثارش را در اوج هیجانات روحی، طوفانهای درونی، سماعهای آنی، حالها و جذبه‏های ناگهانی سروده است؛ یعنی لحظاتی که شاعر از خویش بر می شده است؛ لحظاتی که سینه‏اش گشاده‏ تر و گره‏های زمینی از زبانش بازتر می‏شده است؛ برای بیان دردهای بزرگ و ارجمند، حالات و لحظات و مشاهدات ناب.
اساس مکتب تصوف و عرفان مولانا، عشق و سماع است.
 شعر و عرفان مولانا در طول قرن‌ها جاذبه خود را از دست نداده است و تا به امروز هم در جهان محبوبیت دارد.
مولانا می‌گوید:‌ غزل‌های من پس از صد قرن هم تازه می‌ماند و استدلال می‌کند: «تسیج را که خدا بافت می‌نفرساید» یعنی می‌گوید شعر من پارچه‌ای است که خدا آن را بافته است و مانند وحی است و از میان نمی‌رود. در حقیقت هم درست می‌گوید چون عرفانی که مولانا به آن معتقد است وحدت وجودی است.
او همان کسی است که می‌گوید:
این همه آواز ها از شه بود           گر چه از حلقوم عبدالله بود
اما حکمت ماندگاری شعر و عرفان مولانا این است که بر پایه‌ای‌ترین و اساسی‌ترین نیازهای بشر تکیه دار توانسته است با درک این نیازها، این میراث را برای انسان‌های بعد از خود به جای بگذارد.
یکی از پایه‌های شعر مولانا نیز بر شادی استوار است. می‌گوید:
ز خاک من اگر گندم برآید                 از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانوا دیوانه گــــردد                 تنورش بیت مستانه ســــــراید
 مولانا حداقل هر چه استدلال می‌کند، می‌گوید همه باید شاد باشند: «هر چه که باشد تُرُشی زارم و بیزارم ازو». مردم از ترشرویی، ناراحتی، خشم، پرخاش، خروش‌های بیهوده، تبعیض و … که الان در جامعه ما کم نیست، آزرده‌اند و مولانا همه اینها را دوست ندارد.
او دوست دارد انسان سعادتمند باشد و شاد زندگی‌ کند. گمان می کنم تفکر این مرد این است که آدمی که شاد نباشد، شکور نیست. کسی که از هر مخلوقی ناراحت است، از خالق آن هم ناراحت است و کفر می‌گوید.
 بیان "مولانا" بیانی عرفانی است که به زبانی دقیق و لطیف در آمده . ازنظر "مولانا" همه اوصاف کمال که در عالم وجود داشته باشد، همه صفات خداوند هستند. از این رو هر کاری که انسان انجام می دهد جلوه ای از خداست . مثلا زراعت هم کار خداست . زیرا خداوند در قرآن می فرماید :« آیا شما هستید که زراعت می کنید یا ما ؟» در واقع انسان همیشه نایب خدا در زمین است، در همه کارها هم از جانب خداوند نایب می شود. همه صفات کمال صفات خداوند هستند، "مولانا" عشق را هم از اوصاف خداوند می داند. او عشق اصلی را نزد خدا و آن را بسان زرناب می داند. در حالی که عشق انسانی ما فقط زراندود است، "مولانا" مثالی می زند مبنی بر اینکه آتش سرخ است‌، نور آن سفید است و چوب در حال سوختن هم منشا دود است. او معتقدست عشق ما دود دارد، در حالی که عشق خدا پاک است.
در نظر "مولانا" زر انسان جنبه حقانیت دارد ( عشق انسان تنها زراندود زر اصلی یعنی خداست .
"مولانا" معنی شناسی است که به حقایق و اسراری پی می برد که به انسان اختصاص دارد، خدا خود گفته است که به انسان همه اسرار را با قید کل ها آموخته است.یعنی حقایق همه اسرار الهی در انسان ظهور دارد.بنابراین او وجود جامع و الهی و مظهر اسم الله است.به گفته اعوانی مراد "مولانا" این است که انسان نباید به مرده و وجود فانی دل ببندد، بلکه بایستی به وجود ازلی حضرت حق دل ببندد.
از نظر حکما وجود مبتنی بر عشق است خداوند در قرآن می گوید:«همه موجودات زمین و آسمان در تسبیح خداوند هستند» . این گفته ممکن است به نظر ما به زبان شعر نزدیک باشد، ولی در حقیقت زبان وجود است، همه حکمای قدیمی هم زبان وجود را مبتنی بر عشق دانسته اند.
"ارسطو" فیلسوفی استدلالی و واضح منطق است، او با این وجه استدلالی خداوند را غایت همه اشیاء و معشوق همه اشیاء و موجودات گفته است.۷

 دیوان شمس او دریای مواجی از ضربان عشق الهی است که حتی باعث به وجود آمدن عروض جدید در شعر فارسی شد. هیچ دیوان شعری از نظر تنوع درعروض و قافیه تنوع دیوان شمس را ندارد و این امر گویای خط وصال به جمال حق در نزد مولوی است.  8
 تولد مولانا در سال ۶۰۴  و از سعدی در سال ۶۰۶ هجری قمری و وفات مولانا در سال ۶۷۲  و از سعدی در سال ۶۹۱ هجری قمری، اتفاق افتاده است. بدین معنی که مولانا با سعدی هم عصر بوده و سعدی با تنی چند به دیدار حضرت مولانا هم مشرف گردیده. در بوستان از مولانا یاد میکند:
شنیدم که مردی ست پاکیزه بوم            شناسا و رهرو در اقصای روم
بروایت افلاکی : « ملک شمس الدین هندی که َملک ُملک شیراز بود رقعه ای بخدمت اعذب الکلام الطف الاتام شیخ سعدی اصدار کرده و استدعا نموده که غزل غریب که محتوی معانی عجیب باشد بفرستی تا غذای جان خود سازم، شیخ سعدی غزلی از آن مولانا که در آن ایام به شیراز برده بودند  و او بکلی ربودهء آن شده بود، بنوشت و آن غزل اینست:
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست       ما به فلک میرویم عزم تماشا کراست
و سعدی در آخر رقعه اعلام کرد که در اقلیم روم پادشاهی مبارک قدم ظهور کرده است و این نفحات مر اوراست، از این بهتر غزلی نگفته اند و نیز نخواهند گفتن مرا هوس آنست که بزیارت آن سلطان بدیار روم روم و روم را بر خاک پای او بمالم تا معلوم ملک باشد، همانا که ملک شمس الدین آن غزل را مطالعه کرده از حد بیرون گریه ها کرد و تحسین ها داده مجمعی از این ساخته بدان غزل ها سماع کردند و تحف بسیار بخدمت سعدی شکرانه فرستاد و آن بود که عاقبت الامر شیخ سعدی به قونیه رسیده بدست بوس آن حضرت مشرف گشته ملحوظ نظر عنایت مردان شده» و اما مولف عجایب البلدان نوشته است:
« گویند که شیخ اهل طریقت مصلح الدین سعدی شیرازی در اوقات سیاحت به شهر مولانا رسید و در موضعی که میانهء آن و خانقاه مولانا مسافتی بود فرود آمد و روزی در صدد آن شد که بر طریقهء مولانا غزلی بسراید این مصراع بگفت: « سرمست اگر درایی عالم بهم برآید »
و راه سخن بروی بسته گشت و مصراع دوم را به نظم نتوانست آورد پس در مجلس سماع بخدمت مولانا رسید و اولین سخن که بر زبان مولانا گذشت این بود:
سرمست اگر درایی عالم بهم برآید      خاک وجود ما را گرد از عدم برآید
تا به آخر غزل  و شیخ سعدی دانست که آنچه مولانا میگوید از غلبهء حال است و عقیدت به صفای باطن وی بیفزاید»
موسیقی
 موسیقی دو جنبه دارد، علمی و معنوی. جنبهء علمی موسیقی جزء علوم مستظرفه است مانند نقاشی، شعر، نویسندگی و غیره. این علوم ذوق خاصی می خواهد. از نظر علمی، موسیقی علم محترم و خوبی است. جنبهء معنوی موسیقی و ارتباط با روح، هر کس به علوم مستظرفه علاقمند شود، علامت این است که دارای روح ظریف و لطیفی است. کسیکه علاقه به این علوم دارد وقتی وارد عرفان شود، مثل کسی است که با هواپیما مسافرت کند و کسیکه علاقه به این علوم نداشته باشد، مثل این است که پیاده حرکت کند. از موسیقی نباید فقط استفادهء علمی کرد و تنها به جنبهء علمی آن نظر داشت، بلکه باید آن صدا های واقعی موسیقی را شنید. موسیقی را باید وسیلهء ارتباط معنوی قرار داد نه هدف اصلی. در تمام محافل عرفا از موسیقی استفاده میشود. در بعضی کتب مذهبی هم گفته شده که وقتی آدم خلق شد، روح به واسطهء موسیقی به دخول در جسد آدم وادار شد و به همین جهت آدمیزاد به موسیقی علاقه دارد. موسیقی را برای کیفیت معنوی باید استعمال کرد نه برای کیفیت مجازی و عیش و عشرت.
اکثر مشکلات و معضله های روانی بواسطهء شنیدن موسیقی خوب حل میگردد.
داستان پیر چنگی در مثنوی مولانا، از آنجا که پیر چنگی توجه اش را بخدا معطوف میدارد و برای وی می نوازد، جالب است:
حضرت عمر (رض) خواب می بیند پیغمبر (ص)  را که میفرماید: یا عمر از طرف خدا مامورم ابلاغ کنم که دوستی از دوستان خدا در فلان قبرستان هست، احتیاجی دارد، از بیت المال احتیاجش را بر طرف کن. حضرت عمر (رض) میرود و در آنجا پیر چنگی را می بیند. به خود میگوید، چنگی که نمی تواند دوست خدا باشد و بر میگردد. دوباره خواب می بیند که پیغمبر خدا (ص) میفرماید، همان دوست خداست، نه فقط کسیکه نماز بخواند، تو چه میدانی دوست خدا کیست؟ حضرت عمر (رض) نزد چنگی میرود و از سرگذشت او می پرسد. چنگی میگوید: تا بحال که قدرت و جوانی داشتم برای مردم می زدم، حالا که پیر شده ام دیگر کسی به من توجه نمی کند، آمده ام برای خدا می نوازم. موسیقی وسیله ای است که ارتباط انسان را با خدا محکم میسازد و وقتی ارتباط ذریعهء موسیقی قایم شد، انسان به مقصود می رسد.
آلات موسیقی   سماع
محلی درسماْ‌خانه به نمایشگاه آلات موسیقی اختصاص داده شده است. این آلات موسیقی عبارتند: ازنی،رباب، دف (دایره)، تنبور، کمانچه، کمان، تار.
مولانا و موسیقی مولویه
 موسیقی مولویه از ذوق و مشرب مولانا سرچشمه گرفته است، و سماع در ابتدا با ساز ها و مقام هایی انجام می شده که مورد پسند مولانا بوده است
اتفاقی نیست که روح پرفتوح مولانا که همیشه با هنر و زیبایی همراه بوده منشا و سرچشمهء سنت ‌‏های مختلف موسیقی شده است. از جمله به موسیقی طریقه مولویه در عثمانی و بسیاری از سبک‏های دیگر مانند هندوستان می‌‏توان اشاره کرد که هر کدام سبکی خاص است برای نزدیک تر شدن به قلب و درون ومنشاء آن روح پرفتوح او. سماع طریقه مولویه از زیباترین انواع سماع در موسیقی بود که توانست بعد از او در همین سرزمین ترکیه یا قونیه ادامه یافته و سراسر کشور عثمانی را فرا بگیرد. ضمن این که طریق مولویه در قاهره و دمشق هنوز باقی است و به کلی از بین نرفته
 مولانا در عقاید و افکار و تعلیمات خود به سه عنصر علم الجمال تکیه کرده بود. « عشق، موسیقی و سماع » و در تمام آثار خود، از موسیقی به عنوان « یک هنر متعالی » یاد میکند. او معتقد بود: « آنجا که سخن باز می ماند موسیقی آغاز می شود». زبان موسیقی زبان جهانی و زبان عاشقان است.
اساس موسیقی مولویه را سه عنصر : ریتم، صدا، مِلودی (نغمه) تشکیل میدهد. ساز های ریتم دار هر یک به تنهایی نواها و تاثیراتی دارند. صدا نیز، به تنهایی چنان است. اما نغمه واسطه و وسیله ای است که ساز و صدا را به هم می آمیزد و از مجموع آنها آهنگی خوش اما یکنواخت به گوش می رساند، و همین ترکیب آهنگ یکنواخت است که اساس موسیقی مولویه را تشکیل میدهد. و چنان تاثیری در شنونده میگذارد که او را به عالم خلسه و مراقبه می کشاند، و به خود ِ خویش متوجه می سازد.
گوش فرادادن به آهنگ یکنواخت موسیقی مولویه، اندیشه را به اعماق روح می کشاند، و تکرار نغمات، تمرکزی در فکر به وجود می آورد که جان انسان ها را به سوی کمال مطلق رهنمون می شود.
با نواختن نی و رباب و دف و بَربَط، و با دست افشانی و پای کوبی، و با متابعت از تعلیمات مولانا، شنوندهء محرم و درد آشنا، به جمع درویشان و مریدان و عاشقان مولانا می پیوندد، همراه با آنان بسوی عالم ملکوت پر می گشاید تا به حریم « هو» راه یابد و در «او» فنا گردد. ساز ها و مقام های که به هنگام سماع درویشان نواخته می شده و مولانا و مریدان را به وجد می آورده بدون تردید مایه ای و ریشه ای در موسیقی سرزمین خراسان و آسیای مرکزی داشته است. زیرا مولانا در بلخ  که مرکز خراسان آن روزگاران بوده به دنیا آمده است، و دوران خرد سالی و نوجوانی خود را در آن سامان می زیسته است، و مثل همهء انسان ها، در تمام عمر تحت تاثیر آداب و رسوم و ذوق و سلیقه و حال و هوای زادگاهش بوده است.
نواهای مولویان، صلابت و عظمت کوه های سر به فلک برافراشته، و سکون و سکوت و خلوت دشت های ناپیدا کرانهء سرزمین شمال خراسان را در احساس و روح شنونده جلوه گر می سازد.
مولانا با موسیقی و با مقام های موسیقی زمانه اش آشنا بوده، مقام هایی که هنوز هم بعد از گذشت هفت قرن در خراسان زمین و در نزد مولویه، به همان نام نامیده می شوند و با همان ریتم و آهنگ نواخته می شوند.
 به غزل زیر از دیوان کبیر توجه کنید:
ای چنگ پرده​هــــــای سپاهــــــانم آرزوست      وی نای نالــــــه خــــوش ســـوزانم آرزوست
در پرده حجاز بگــــــــو خــــوش تـــــرانه​ای      من هُدهُــــدم صفیر ســـــلیمـــــانم آرزوست
از پرده عـــــــــراق به عشــــــاق تحــــــفه بر   چون راست و بوسلیک خوش الحانم آرزوست
آغــــــاز کن حسینی زیرا کــــه مــــایه گفت      کان زیر خـــــــرد و زیر بزرگــــانم آرزوست
در خــــواب کـــــــرده​ای ز رَهاوی مرا کنون       بیدار کن به زنگلــــــــه​ام کــــــانم آرزوست
این علــــم موسیقی بر من چون شـــــهادتست       چون مومنم شهـــــادت و ایمـــــانم آرزوست
ای عشق عقـــــــل را تو پراکنده گــــوی کن       ای عشق نکته​هــــــای پریشـــــــانم آرزوست
ای باد خــــوش کـــــه از چمن عشق می​رسی       بر من گذر کـــــه بوی گلســـــتانم آرزوست
در نور یار صــــورت خـــــوبان همـــــی​نمود       دیدار یار و دیدن ایشـــــــــــــــانم آرزوست
غزل های آهنگین دیوان کبیر شعری است با موسیقی به هم آمیخته، و اکسیری از عشق بر آن ریخته. خواندنش وجدآور است و شنیدنش به چرخ آور. و این هم چند نمونه :
ای شده غرّه در جهان ، دور مشو، دور مشو      یار و نگـــــار در برت، دور مشو، دور مشو
خـــلق منم، خـــــانه منم، دام منم، دانه منم        عـــــــاقل و دیوانه منم، دور مشو، دور مشو
 و یا اشعار شور انگیزتر که قطعا در حال سماع و در اوج نشهء عشق سروده شده است.
 مرده بُدم زنده شدم گریه بُدم، خنده شدم        دولت عشق آمـــد و من دولت پاینده شدم
 ابیات از این دست، و این چنین وجد انگیز و عشق آفرین را جز با شور و حال و به وقت چرخ و سماع و به بانگ نای و ضربهء دف و آهنگ رباب نمی توان سرود.
امروز سماع اســــت و سماع است و سماع        نو است و شعاع است و شعاع است و شعاع
این عشق مطاع اسـت و مطاع است و مطاع        از عقـل وداع اســــت و وداع است و وداع
و غزلی دیگر که بیان حال عاشقی است دل باخته، در نیاز به دلبری شوخ و شنگ و آشفته:
دل من، دل من، دل من بـــــــر تو           رخ تو، رخ تو، رخ با فـــــــــر تو
کف تو، کف تو، کف رحمت تو           لب تو، لب تو لب شــــــــکــر تو
دم تو، دم تو، دم جــــــان وش تو           می تو، می تو، می چـــــون زر تو
در تو، در تــــــــو، در بخشش تو           گل او، گل تو، گل احمـــــــر تو
 با شنیدن این چنین ابیات است که عارف اهل حال، و صوفی صافی خصال، و سالک طالب وصال به وجد می آید و ذره وار در نور « آن آفتاب» به رقص و چرخ می آید.
در غزل شور و وجد و چرخ آور زیر، مولانا کلماتی بر زبان می آورد که نمی توان مفهوم و معنای بر ایشان یافت، اما نشان از سرمستی و ناهشیاری عرفانی سراینده دارد:
من که مست از می جـــــــانم، تتناهو یا هو         فـــــارغ از کـــــــون و مکانم تتناهو یا هو
چشم مستش چو بدیدم، دلم از دست برفت         عـــــــــاشق چشم فــــــــلانم تتناهو یا هو
گاه در صومعـــــه با اهـــــل عبادت همدم         گاه در دیر مغـــــــانم تتناهـــــــــــو یا هو
من به تقدیرم و تقدیر هـم از ذات من است          نادر هـــــــر دو جهــــــــــانم تتناهو یا هو
تن به تن ذره به ذره همـــــــــه زانوار منند          زانکه خورشــــــید نهــــــانم، تتناهو یا هو
شمس تبریز که تبریز از او معمـــــور است          دوست نور دل و جــــــــــانم، تتناهو یا هو
پیشـــتر آ، ای صــــــنم شنگ من        ای صنم همــــــدل و همرنگ من
چند بپرسی: که رخت زرد چیست        از غم تو، ای بت گلـــــــرنگ من
جان مـــــــرا، از تن من باز خــــر        تا برهـــــــــد جان من از ننگ من
 مولانا و آلات موسیقی مولویه
 در بسیاری از اشعار و غزلیات مولانا، از « نای » و « رباب » و « چنگ » و « دف » و « دهل » و « سرنا » نام برده شده است، و پیداست که مولانا این ساز ها را می شناخته و شاید هم می نواخته، و با نوای آنها به سماع می پرداخته است.
گرچه با گذشت زمان از آلات موسیقی دیگر مانند: عود، تنبور، قانون، کمانچه، ویلن و پیانونیز گاهگاهی برای سماع استفاده شده، ولی این وسایل در نتیجه شامل آلات موسیقی ثابت سماع نگریده و مورد قبول قرار نگرفته است.
نی

نی: نی نماد هماهنگی در طبیعت است. نماد و نشانه روحی است که از وطن واقعی خود دور افتاده و با صدای نافذ و محزونش به خداوند شکایت می‌برد و می‌خواهد به نیستانی که از آن جدا شده، بازگردد. مراحل طی شده تا ورود به قالب انسان، پس از ترک محضر خدا شبیه مراحل طی شده از بریدن نی از نیستان تا تبدیل شدن به ساز نی است. خداوند از تک سلولی‌ها تا پیچیده‌ترین موجودات را از وجود خود آفرید،اما از روح خود فقط در وجود انسان دمید.نفس دمیده شده در نی نیز بیانگر همین مطلب است. دورن نی خالی است و صدا در اثر نفسی که در آن دمیده می‌شود، به وجود می‌آید.در حالی‌که یک انتهای نی باز است،انتهای دیگر آن در دهان نوازنده است.پس اگر انسان شخص کاملی باشد صدایی که از درون نی به گوش می‌رسد، صدای خدا خواهد بود.انسان نیز مانند نی است.انسان وقتی کامل می‌شود و با خلاصی از خویشتن،از خود خالی می‌شود و صدای خدا می‌شود.آیینه خدا می‌شود و به تعالی می‌رسد.با خدای خود یکی شده و به کمال می‌رسد.
 ساز اصلی سماع درویشان « نی » بوده است و « نی » چنانکه میدانیم لوله مانندی است « ببریده از نیستان ». نیستانی در کنارهء آرام رودی و یا در گوشه ای ساکن و ساکت از مردابی. نی ها در نیزار ها با نوازش نسیمی، سر در گوش هم می نهند. و با وزش تند بادی به آغوش یکدیگر پناه می جویند. همراه با هم، در مقابل باد و طوفان، سر می شکنند، تسلیم می شوند، و سر بر بستر آبشان فرود می آورند، به برکت این تسلیم، حادثه را از سر می گذرانند، و بار دیگر بر پای می خیزند. سر بسوی آسمان می افرازند و نجوا و زمزمه از سر می گیرند.
نی را تا ننوازند « نوایی » ندارد. « نی » هر « لبی » را دمساز نیست. نی را لب دمساز می باید:
با لب دمساز خود گــر جفتمی         همچو نی من گفتنی ها گفتمی
نی را از خود نوایی نیست، نوای او از « دمدمهء نایی» است:
نی بیچاره چه داند که رهء پرده چه باشد           دم نایی است که بیننده و دانا است خد
 مولانا و نی
 حسام الدین چلبی، که مولانا، بعد از وفات صلاح الدین زرکوب، او را به عنوان مطلوب و خلیفهء خود برگزیده بود، فرصتی می جست، تا شبی مولانا را در خلوت دید و گفت که :
« دیوان غزلیات بسیار شد، اگر چنانکه کتابی به طرز « حدیقه» ی سنایی و به وزن منطق الطیر عطار تالیف شود، مونس جان عاشقان و دردمندان گردد. این بنده میخواهد که یاران توجه کلی به وجد کریم شما کنند و به چیز دیگری مشغول نشوند. مولانا فی الحال از سر دستار خود جزوی درآورد و به حسام الدین داد که در آن هجده بیت آغاز مثنوی نوشته شده بود و گفت: ای چلبی، اگر تو بنویسی من می سرایم. حسام الدین به جان و دل راضی شد. از آن روز دیگر حسام الدین از مولانا جدا نمی شد …. تقریر مثنوی آغاز شد. مولانا در حالت سماع، استحمام، قیام و قعود، مثنوی انشاد می فرمود و حسام الدین کاغذ و قلم و دوات از « جُلبند» در می آورد، و در حال وجد به تحریر می پرداخت. کار تحریر گاهی تا فجر می کشید ….» مولانا جلال الدین، تالیف عبدالباقی گولپینارلی، ترجمهء دکتر توفیق سبحانی، صفحات ۲۰۲ و ۲۰۳
مولانا در سرودن سرآغاز مثنوی خود را به « نی » تشبیه کرده و نوشته اند که قصد داشته است مثنوی را « نی نامه » بنامد.
در کهن ترین مثنوی خطی که چند سال بعد از وفات مولانا نوشته شده و امروز در داخل ویترینی در گوشه ای از تالار تربت مولانا در معرض دید دیدارکنندگان گذاشته شده است، مثنوی با بیت زیر آغاز می شود:
بشنو این نی چون شکایت میکند             از جــــدایی ها حکایت می کند
وقتی دلیل این تغیر و اختلاف، از یکی از مریدان کهنسال مولانا سئوال شد جواب داد که :
« بشنو این نی » اشارت است به شخص مولانا که خود را به « نی » تشبیه کرده و وصف حال و اندیشه های خود را از زبان « نی » سروده است، اما دوستداران و مریدان و جانشینان مولانا را هیبت و اجازت این نبوده و نیست که در کسوت مولانا درآیند، و خود را به جای او گذارند، و از زبان او سخن گویند. ناگزیر بیت اول را از زبان « نی » می نویسند و می خوانند و به چاپ می رسانند بدین صورت:
بشنو از نی چون حکایت میکند            از جـــــدایی ها شکایت میکند
مولانا ، در ۱۸ خط اول مثنوی ناله سر میدهد که : تا او را به مثال « نی » از « نیستان اصل خود » ببریده اند از نفیرش مرد و زن نالیده اند. نفیری از درد جدایی، نفیری از غم عشق، نفیری از رنج بی نوایی و از بی همدمی:
کز نیستان تا مــرا ببریده اند            از نفیرم مرد و زن نالیده اند
مولانا سینه ای خواهد، پاره پاره همچو « نی » تا که گوید شرح درد اشتیاق.
سینه خواهم شرح شرح از فراق          تا بگویم شـــــــرح درد اشتیاق
چون هر آنکس که از اصلش بدور افتد، و به درد فراق مبتلا آید، دوست میدارد که تا شرح دردش، و غم اشتیاقش، و آرزوی باز جستن اصلش را همه جا، همه وقت و با همه کس، باز گوید.
مولانا هم همچو « نی» در هر جمعی و محفلی، و برای هر خوش احوالی، ناله سر میدهد و دردش را باز می گوید. همه کس نالهء او را می شنود، اما هیچکس حال او، درد او، اسرار درون او را در نمی یابد، و هر کسی از ظن و از گمان خود، او را یار می شود:
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش        باز جـــوید روزگار وصـــــل خویش
من بهـــــــر جمیعتی نالان شــــــــدم        جفت خوش حالان و بد حــالان شدم
هــــــــر کسی از ظن خود شد یار من        از درون من نجســـــت اســــــرار من
 همچنانکه « سّر نی » از « نالهء نی » دور نیست، « سّر مولانا » هم از شعر و غزل و گفتهء مولانا دور نیست، اما گوش شنونده و چشم بیننده را آن نور و بینایی نیست تا بر درون غربت زده و خستهء او، بتابد و اسرار شور و شیدایی او را دریابد.
سِر من از نالـــــــــهء من دور نیست        لیک چشم و گوش را آن نور نیست
تن ز جـان و جان ز تن مستور نیست        لیک کس را دید جان دستور نیست
 بانگه « نی » همچون آتشی است که شعله در خرمن سوخته دلان و شوریده حالان می افکند، اما در هیزم تر کج طبع جانوران، که نفرین بر آنان باد، در نمی گیرد.
 
« دم مولانا » هم، که فروزنده و سوزنده از آتش عشق است، همچون « بانگ نی »، شعله افکن در دل عاشقان و مشتاقان و طالبان و سالکان راه « دوست » است .. و به راستی که :
 
آتش است این بانگ نای و نیست باد        هــــــر که این آتش ندارد نیست باد
 
آتش عشق است کــــاندر نی فـــتاد         جوشش عشق است کـــاندر می فتاد
 
 مولانا چون « نی » یار و دمسازی است برای آنکه از یارش بریده، او زهر و تریاقی است، از بهر آنکس که مشتاقانه خار اشتیاق بر جان و دلش خلیده.
 
« نی » حدیث راه خونین عشق را باز می گوید، و مولانا هم افسانهء عشق مجنون و قصهء غصه های مشتاقان و عاشقان را می سراید:
 
نی حریف هـــــر کـه از یاری برید        پرده هـــــایش پرده هـــای ما درید
 
همچو نی زهـری و تریاقی که دید؟        همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟
 
نی حااادیث راه پر خـــون می کند         قصه هــــــای عشق مجنون می کند
 
 « نی » دو سر و دو دهان دارد که یک دهان بر لب نی نواز جای میگیرد تا در آن بدمد، و دهان دیگر « نوا » و « ندا » در فضا می افکند.
 
مولانا را نیز همچون « نی » دو دهان است:
 
دهانی نهفته است در لب های « او » که در نی وجود مولانا، و در روح و جان مولانا، و در ذوق و حال و شور و شیدایی و اندیشهء مولانا می دمد. دهانی دیگر که در جسم خاکی مولانا است، و از دم های « او »  شعر و غزل می سراید، و های و هوی و غلغله در عالم و آدم می افکند.

 

 
دو دهــــــان داریم گـــویا همچو نی        یک دهان پنهانست در لب هـای وی
 
یک دهـــــان نالان شـــده سوی شما        هـــــای و هـــــوی درفکنده در سما
 
لیک داند هــــــر که او را منظر است        کاین فغان این سری هم زان سر است
 
دمدمه این نای از دم هــــــای اوست         هــــای و هوی روح ار هیهای اوست
 
 مولانا، در غزل های دیوان کبیر، به دفعات از « نی » و در بارهء « نی » شعر سروده است که از بین آنها غزلی را که به احتمال زیاد، در حال سماع و چرخ با آهنگ « نی » سروده است نقل می کنیم:
 
بشنو ز نی ســــــــــماعی، به زبان بی زبانی         شده بی حروف گـــــــویا، به لسان ارمغانی
 
ز نی است مستی ما، نه ز می بزن زمــــــانی      که حریف خوش نفس به، ز شراب ارغوانی
 
نفسی زنی روان شــــد، مدد حیات جان شد        اثری نمــــــود آن، به از آب زندگـــــــانی
 
ز ســــمالع نی کسی را، خبری بود، که یابد       نظـــــــری ز مهــــــربانان، اثری به مهربانی
 
به سماع چون درآیی، ز خیال خویش بگذر        نفسی مگر نظر را، به جمــــــــال او رســانی
 
 مولانا و رباب
 
 « نوشته اند که مولانا و سلطان ولد، هر دو رباب می نواختند و « اولو عارف چلبی» ( نوهء مولانا ) نیز به موسیقی علاقهء بسیار داشته. رباب از ارکان جدایی ناپذیر سماع به شمار می رفته است:
 
به روایت افلاکی، در مناقب العارفین:
 
« علاقهء مولانا به نی و رباب قونیه را از نوای موسیقی پر کرده بود. حتی در حال وضو گرفتن نیز بانگ رباب گوش درویشان را می نواخت و به نظ آنان دیگر بدعت به صورت سنت درآمده بود».
 
 غزلی در وصف رباب
 
 مولانا در دیوان کبیر غزل زیر را در وصف رباب سروده است، که تعبیر یا مکرری است از ابیات آغازین مثنوی:
 
 هیچ مـــــیدانی چــــــه میگوید رباب        زاشک چشـــــم و از جگر های کباب
 
پوستی ام، دور مـــــانده من ز گوشت        چون ننالـــم در فــــــراق و در عذاب
 
چوب هم گوید، بُدم من شـــــاخ سبز        زین من بشکست و بدرید آن نقــــاب
 
ما غـــــریبان فــــــراقیم ای شـــــهان        بشـــــنوید از مــــــــــا: ال الله الماب
 
هــــم زحق رستیم اول در جهـــــــان        هــــم بدو وامی رویم از انقــــــــلاب
 
بانگ مـــــا همچون جرس در کاروان       یا چو رعـــــــدی وقت سیران سحاب
 
خوش کمــــانچه می کشد کان تیر او        در دل عشـــــــاق دارد اضطــــــراب
 
ترک و رومی و عرب گر عاشق است        همـــــــزبان اوست این بانگ صواب
 
از برون شش جهت این بانگ خاست         کز جهت بگریز و رو از مــــــا متاب
 
 
دف: ضرباهنگ دف در مراسم سماع بیانگر فرمان “باش” است که خداوند در زمان خلقت جهان آن را صادر کرد.و به دنبال آن نوای نی، نماد دم قدسی است که با این فرمان بعد از هبوط نور خداوند از بالا به پایین،به جسدهای بی‌جان،جان بخشید.
 
مولانا و دف
 
 مولانا در غزلیات دیوان کبیر، بار ها از دف یاد کرده و در غزلی می گوید:
 
 یارکان رقص کنید اندر غــم خوش تر ازین        کرهء عشقم رســــــید و نی لگامستم نه زین
 
پیش روی مــــاه، مســتانه یکی رقصی کنید        مطربا بهر خــــــدا بر دف بزن ضرب حزین
 
رقص کن در عشق جانم، ای حریف مهربان        مطربا دغ را بکوب و نیست بختت غیر از این
 
آن دف خوب تو اینجا هست مقبول و ثواب        مطربا دف را بزن، بس مر تو را طاعت همین
 
مطربا این دف برای عشق شـــــاه دلبر است         مفخر تبریز جان جان جان هــــا شمس دین
 
 و در غزلی دیگر این بیت آمده است:
 
 هین دف بزن، هین کف بزن، کاقبال خواهی یافتن    پروانه باش و غم مخور ای غمگسار مرد و زن
 
 بروی صندوقهء نهاده بر روی  گور مولانا  در قونیه، غزلی از دیوان کبیر کنده کاری شده که در ابیات آن، مولانا خود را « آفریده از می عشق» و « از اصل می عشق» میداند و میخواند. و میخواهد که « بی دف و غمگین» به زیارت مزارش نیایند.
 
فرزند مولانا و یا آن کس که از بین هزاران غزل دیوان کبیر این غزل را برای روی صندوقهء گور مولانا انتخاب کرده است، بخوبی از علاقه و عشق مولانا به موسیقی و دف و شادی آگهی درست و دقیق داشته است.
 
در همین غزل هست که میگوید: ۱۱
 
 میا بی دف به گور من برادر            که در بزم خدا غمگین نشاید

 سماع گران تاریخ
 
افراطیون
این گروه تعدادی از بزرگان صوفیه هستند که به شیفته سماع بوده و آن را یکی از برترین اعمال یا حتی بهترین عمل نزد خداوند می دانند. مولوی ، شمس تبریزی ، فخرالدین عراقی ، اوحدالدین کرمانی ، روزبهان بغلی شیرازی از این دسته اند.
 
 
 
مولوی می گوید :             پس غذای عاشقان باشد سماع                 که در او باشد خیال اجتماع    (سماع عرفان و مولوی ص۷
 
وی حتی سماع را برتر از نماز می داند. افلاکی شاگرد مولوی در مناقب العارفین می نویسد :
 
روزی در حضور مولانا رباب می زدند و مولانا ذوق ها می کرد. از ناگاه عزیزی (یکی از مریدان) درآمد که نماز دیگر (اذان) می گویند. (مولوی) لحظه ای تن زد (صبر کرد) و فرمود : نی نی آن (اذان) نماز دیگر و این سماع نماز دیگر.هر دو داعیان حقّند. یکی (اذان و نماز) ظاهر را به خدمت می خواهد و این دیگر (سماع) باطن را به محبّت حق می خواند.
 
(احیاءعلوم الدین/ص۴۰۶— مولاناجلال الدین/ص۳۴۲)
در جایی دیگر ، در مقابل حدیث پیامبر اکرم (ص) که می فرمایند : « حبب الی من الدنیا النسا و الطیب و قره عینی الصلوه » ، مولوی می گوید : ما از این عالم سه چیز را اختیار کردیم : یکی سماع و یکی فقاع (آبجو) و یکی حمام.
 
(مناقب العارفین/ص۴۰۶ و مولانا جلال الدین ص۳۴
 
فرزند خلف مولوی نیز می گوید : انبیا توجه و رویکرد به خدا را در قالب نماز به مردم می رساندند؛ اما اولیا (صوفیه) آن نماز حقیقی را به صورت سماع به عالمیان رساندند
 
(ولدنامه/ص۱۱۲ و مناقب العارفین/ص۳۹۴)

نجم الدین کبری می گوید : شیخ جنید بغدادی در سماع حاضر بود و سماع در نمی گرفت. شیخ فرمود : بنگرید که هیچ عامی (منظور غیر صوفی) در میان ما هست؟ نیافتند و … . شیخ فرمود : بهتر طلب کنید! کفش عامی با کفش صوفی عوض شده بود و به این دلیل در نمی گرفت.
 
(اندر غزل خویش نهان خواهم گشتن/ص۲۳)

و از قول مولوی می نویسد : العشق یزید بالسماع.

(سماع عشق آفرین است/ص۴۳۶)
         
غیر افراطی

این دسته اگر چه سماع را مستحب و قرب آور می دانند و نوعا هم خودشان اهل سماع بوده اند ، اما به اندازه گروه اول دیدگاه افراطی ندارند. علاء الدوله سمنانی ، عز الدین محمود کاشانی ، عزیز الدین نسفی ، محمد غزالی و هجویری از این گروه اند
 
مخالفین سماع

این گروه در بین متصوفه اندک هستند ؛ اما با سماع مخالفت جدی داشته اند. بهاء الدین نقشبند ، محی الدین عربی و احمد جام از این دسته اند
 
محی الدین عربی در رساله روح القدس فی محاسبه النفس ذیل بحث سماع می گوید: بعد از مراسم پر هیاهوی سماع ، به یکدیگر به جهت اعمال خود تحنیت می گوئیم ؛ در حالی که فرشتگان در ملا اعلی به ما به موجب از دست دادن دین و عقل خود ( به واسطه سماع) تسلیت می گویند.
 
وی سپس می گوید : ای نفس ! به جهت این اعمال از خدا حیا نمی کنی . تو در طول شب و (در حال سماع) در تسخیر و قبضه شیطان بودی و بازیچه دست او. با این همه ، تو ذوق می کردی و لذت می بردی
بعد تصریح می کند : از همه بدتر و از هر مصیبتی بزرگتر و از هر فاجعه ای سنگین تر و از هر دردی جانکاه تر اینکه در این حال ادعا می کردی که من با خدا و در خدا بودم و به خدا برخاستم و در خدا شطحیات بر زبان راندم
 
و همچنین در رساله شاهد می گوید
رقص و پایکوبی لایق حضرت حق نیست ؛ شهود حق متوقف بر هیبت است و هیبت موجب سکون و آرامش می شود ؛ نه حرکت جنبش
و بعد می گوید : رقص کنید و بدانید که تنها رقاصید و بدانید که هنوز در مرحله نفسانیات باقی هستید. هرکس در سماع جست و خیز کند و مدعی شود که شهود خدا کردم و خدا من را به خود نمود ، پس دروغگو است.   
 
   

 

بیوگرافی نویسنده

مشاهده تمامی 418 پست

مطالب مشابه

ارسال دیدگاه

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.


برچسب ها
داستان کوتاه قارچ اخبار هنرمندان انگشترنقره جوش پیتزا قهوه دندان ترانه علیدوستی سس فضانورد بیوگرافی کالری کودکان رمضان عباس کیارستمی ازدواج انگشترلطیفه بازیگر کلسترول مجله ژولیت گردنبند مجله س تفریحی ژولیت المپیک زیورآلات به روز فوتبال داخلی کفش خستگی گوجه فرنگی جالبیجات سیب کامپیوتر مجله تفریحی سرگرمی ژولیت تاریخ معاصر ایران نقره جات غذا فیتنس کربوهیدرات سردرد رژیم لاغری فشارخون اخباراقتصادی میوه شیر ماهی مجله ی زولیت شهاب حسینی رژیم غذایی دسر اخبارهنرمندان ناخن جوش شیرین مرغ فلفل بزرگتریت سایت تفریحی سرگرمی ترامپ شکر پیاده روی پوست ومو اشعار مینا آقازاده تلگرام بیماری قلبی یبوست افسردگی اکران لاغر شدن پیاز مطالب جالب روان شناسی گوشت پوست و مو اخبار فوتبال داخلی، فیلم وسینما گیاه شناسی اخبار ژولیت، پوکی استخوان بیماری زنجبیل مریخ سیب زمینی آنتی اکسیدان انگشتر سایت تفریحی سرگرمی چربی اخبار فوتبالی عسل تغذیه کودک فرهنگ، اینترنت مواد غذایی فال و طالع بینی مو اخبار تکنولوژی غذای اصلی لباس جغرافیا گردشگری خودرو مجله سرگرمی ژولیت سبزیجات پوست فیبر سلامت مو پروتئین طب سنتی داعش هنر، اخبار فرهنگی، دانستنی نوزاد فال روزانه نوشیدنی لاغری طالع بینی آشپزی کلسیم فوتبال ویتامین سايت تفريحي سرگرمي کارگردان سايت سلامت و تغذيه تخم مرغ اخبارسلامت سايت اقتصادي و بازرگاني بخش نجوم ژولیت سايت مفيد و خبري بروزترين اخبار ايران و جهان دیابت سلامت چاقی سینما اخبار هنری، سرطان پزشکی سلامتی کاهش وزن ناسا روانشناسی فال اخبار سیاسی، نوزاد استرس اخبار روانشناسی کودک اخبار سیاسی فضا سیاسی، اخبار ورزشی تغذیه آموزش آشپزی اخبار اقتصادی تناسب اندام اخبار،اخبار و مطالب روز ،مجله ی تفریحی سرگرمی ژولیت،ژولیت ورزش مجله ی تفریحی ژولیت مذهب، علمی نجوم تکنولوژی مجله تفریحی سرگرمی ژولیت، اخبار مذهبی، کودک اخبار سلامت و تندرستی بخش علمي تفريحي ژوليت اخبار ایران و جهان سایت جدید سرگرمی سایت بروز شده جدید ترین مطالب روز ایران جدید ترین مطالب روز جهان سرگرمی مجله ی تفریحی سرگرمی اخبار سلامت مجله ی ژولیت بخش سرگرمي مجله ي ژوليت سرگرمي جالبيجات جک خنده اس ام اس تاريخ جملات آرام بخش آرام روح بخش فرهنگ هنر تاريخ مجله ي ژوليت هنر فرهنگ اخبار فوتبالی، فوتبال، اخبار ورزشی، ورزش، مجله ژولیت، zhuliet اخبار، ژولیت، بخش آشپري مجله ي ژوليت بزرگتريت سايت تفريحي سرگرمي بزرگترين سايت تفريحي سرگرمي مجله ي تفريحي سرگرمي ژوليت مجله ي تفريحي سرگرمي ژوليتو مجله ی تفریحی سرگرمی ژولیت ژوليت ژولیت