قالب وردپرس خرید قالب وردپرس فروشگاه قالب وردپرس قالب تفریحی وردپرس
امروز : یکشنبه ۱۳۹۶/۰۵/۲۹ می باشد.

پوست و مو

آمار سایت

تبلیغات متنی

گنجینه ی شعرهای شعرای خارجی (۲)

 

 

۲۰۸۶۰۸_yot0mrxk

شعری از : چارلز بوکفسکی ترجمه از : حسام ولیدی

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که کنار دیوار فال‌گوش می‌ایستد.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی در حیرت این‌که شما آن‌جا بدون آن‌ها

چه‌ می‌کنید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که فکر می‌کند شما به کس دیگری فکر می‌کنید

یا کسی که فکر می‌کند برای شما هیچ‌کس اهمیت ندارد

به‌جز خودتان در آن اتاق دیگر.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی که دیگر برای‌شان مهم نیستید

به‌همان اندازه که قبلن برای‌شان مهم بودید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که عصبی می‌شود وقتی شما چیزی را پرت می‌کنید

یا کسی که از سرفه‌کردن شما ناراحت می‌شود.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که وانمود می‌کند

درحال خواندن کتاب است.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که برای ساعت‌ها با تلفن حرف می‌زند.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

و شما کاملن به‌خاطر نمی‌آورید، کیست

و شگفت‌زده می‌شوید وقتی او سروصدایی می‌کند

و یا از پله‌ها پایین می‌رود برای رفتن به دست‌شویی.

اما همیشه هم کسی در اتاق کناری نیست

چون گاهی اتاق دیگری در کار نیست

و اگر اتاق دیگری نباشد

گاهی اصلن کس دیگری در کار نیست.

 

 

از : چارلز بوکفسکی

ترجمه از : حسام ولیدی

§§§§§

ترجمه ی شعر چارلز بوکفسکی

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که کنار دیوار فال‌گوش می‌ایستد.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی در حیرت این‌که شما آن‌جا بدون آن‌ها

چه‌ می‌کنید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که فکر می‌کند شما به کس دیگری فکر می‌کنید

یا کسی که فکر می‌کند برای شما هیچ‌کس اهمیت ندارد

به‌جز خودتان در آن اتاق دیگر.

همیشه کسانی در اتاق کناری هستند

کسانی که دیگر برای‌شان مهم نیستید

به‌همان اندازه که قبلن برای‌شان مهم بودید.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

کسی که عصبی می‌شود وقتی شما چیزی را پرت می‌کنید

یا کسی که از سرفه‌کردن شما ناراحت می‌شود.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که وانمود می‌کند

درحال خواندن کتاب است.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

که برای ساعت‌ها با تلفن حرف می‌زند.

همیشه کسی در اتاق کناری هست

و شما کاملن به‌خاطر نمی‌آورید، کیست

و شگفت‌زده می‌شوید وقتی او سروصدایی می‌کند

و یا از پله‌ها پایین می‌رود برای رفتن به دست‌شویی.

اما همیشه هم کسی در اتاق کناری نیست

چون گاهی اتاق دیگری در کار نیست

و اگر اتاق دیگری نباشد

گاهی اصلن کس دیگری در کار نیست.

 

 

 

از : چارلز بوکفسکی

ترجمه از : حسام ولیدی

§§§§§

شعری از "گابریل گارسیا مارکز"

از یه جایی به بعد …
به همه چیز و همه کس بی اعتنا می شی ،

دیگه نه از کسی می رنجی ،

نه به عشق کسی دل می بندی !

"گابریل گارسیا مارکز"

§§§§§

شعری از مارتا ریورا گاریدو

عاشق زنی مشو که می خواند
که زیاد گوش می دهد
زنی که می نویسد

عاشق زنی مشو که فرهیخته است
افسونگر، وهم آگین، دیوانه

عاشق زنی مشو که می اندیشد
که می داند که داناست، که توانِ پرواز دارد
به زنی که خود را باور دارد

عاشق زنی مشو که هنگام عشق ورزیدن می خندد یا می گرید
که قادر است روحش را به جسم بدل کند
و از آن بیشتر عاشق شعر است
(اینان خطرناک ترین ها هستند)

و یا زنی که می تواند نیم ساعت مقابل یک نقاشی بایستد
و یا که توان زیستن بدون موسیقی را ندارد

عاشق زنی مشو که پُر، مفرح، هشیار، نافرمان و جواب ده است
که پیش نیاید که هرگز عاشق این چنین زنی شوی
چرا که وقتی عاشق زنی از این دست می شوی
که با تو بماند یا نه
که عاشق تو باشد یا نه
ازاینگونه زن بازگشتِ به عقب ممکن نیست
هرگز ..

مارتا ریورا گاریدو

§§§§§

قلبم کتابی است … نزار قبانی

من

رازی را پنهان نکرده ام!

قلبم کتابی است …

که خواندنش برای تو آسان است.

من

هموارهتاریخ قلبم را می نگارم؛

از روزی که در آن  

به تو عاشق شدم !

 

نزار قبانی

§§§§§

ترجمه شعری از پابلو نرودا

به کسی که دوستش داری بگو که چقدر بهش علاقه داری
و چقدر در زندگی براش ارزش قائل هستی


چون زمانی که از دستش بدی
مهم نیست که چقدر بلند فریاد بزنی
اون دیگر صدایت را نخواهد شنید


پابلو نرودا

§§§§§

ترجمه شعر خارجی

تمام گل هایم
محصول باغ تو
 
باده ام
ارمغان تاک تو

انگشتری هایم
از کان طلای توست

و شعرهایم
امضای تو را در پای خود دارد

ای که قامتت
از بادبان بالاتر
و فضای چشمانت
گسترده تر از آزادیست
تو زیباتری
از کتاب های نوشته و نانوشته من
و سروده های آمده و نیامده ام

نزار قبانی

§§§§§

از شعرهای جبران خلیل جبران

 

من نه عاشق بودم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم بودم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزید 

من خودم بودم دستی که صداقت میکاشت
گر چه در حسرت گندم پوسید

من خودم بودم هر پنجره ای
که به سرسبزترین نقطه بودن وا بود
و خدا میداند بی کسی از ته دلبستگی ام پیدا بود

من نه عاشق بودم
و نه دلداده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید
من به دنبال نگاهی بودم
که مرا از پس دیوانگی ام میفهمید

آرزویم این بود
دور اما چه قشنگ
که روم تا در دروازه نور
تا شوم چیره به شفافی صبح
به خودم می گفتم
تا دم پنجره ها راهی نیست

من نمی دانستم
که چه جرمی دارد
دستهایی که تهی ست
و چرا بوی تعفن دارد
گل پیری که به گلخانه نرست

روزگاریست غریب
تازگی میگویند
که چه عیبی دارد
که سگی چاق رود لای برنج

من چه خوشبین بودم
همه اش رویا بود
و خدا می داند
سادگی از ته دلبستگی ام پیدا بود

جبران خلیل جبران

منبع : http://temenna.blogfa.com/

 

zhuliet.com

ارسال نظرات

پاسخی بگذارید

آخرین مطالب