مجله ی تفریحی سرگرمی ژولیت

داستان های کوتاه و حکایات بایگانی - مجله سرگرمی ژولیت

 

 

arianagroup-catdastan

داستان کوتاه جایگاه رفیع

یک روز ملا نصر الدین برای تعمیر بام خانه خود مجبور شد، مصالح ساختمانی را برپشت الاغ بگذارد و به بالای پشت بام ببرد.

 

 

۱۳۸۷۴۰۱۵۰۷۲

 

🔵  شب سردى بود… 
پیرزن بیرون میوه‌فروشى زُل زده بود به مردمى که براى شب یلدا میوه مى‌خریدند.  

شاگرد میوه‌فروش، تُند تُند پاکت‌هاى میوه را داخل ماشین مشترى‌ها مى‌گذاشت و انعام مى‌گرفت.

پیرزن با خودش فکر مى‌کرد چه مى‌شد او هم مى‌توانست میوه بخرد و ببرد خانه…چه میشد شب یلدا به سردى روزهایش نبود …  رفت نزدیک‌تر… چشمش افتاد به جعبه چوبى بیرون مغازه که میوه‌هاى خراب و گندیده داخلش بود. 

با خودش گفت: «چه خوبه سالم‌ ترهاشو ببرم خونه.» 

مى‌توانست قسمت‌هاى خراب میوه‌ها را جدا کند و بقیه را به بچه‌هایش بدهد… 
هم اسراف نمى‌شد و هم بچه‌هایش شب یلدا شاد مى‌شدند. 

برق خوشحالى در چشمانش دوید… 
دیگر سردش نبود!

 

پیرزن رفت جلو، نشست پاى جعبه میوه. تا دستش را برد داخل جعبه، شاگرد میوه‌فروش گفت: «دست نزن ننه! بلند شو و برو دنبال کارت!» 

پیرزن زود بلند شد، خجالت کشید. 
چند تا از مشترى‌ها نگاهش کردند. صورتش را غم گرفت… دوباره سردش شد… 
راهش را کشید و رفت.

چند قدم بیشتر دور نشده بود که خانمى صدایش زد : «مادرجان، مادرجان!» پیرزن ایستاد، برگشت و به آن زن نگاه کرد. زن لبخندى زد و به او گفت: «اینارو براى شما گرفتم.» سه تا پلاستیک دستش بود، پُر از میوه؛ موز، پرتقال و انار.

پیرزن گفت: «دستت درد نکنه، اما من مستحق نیستم.»

زن گفت: «اما من مستحقم مادر. من مستحق داشتن شعورم من مستحق داشتن فهم و ادارکم ، من مستحقم یاد بگیرم به همنوع یعنى چى؟ ، مستحقم احترام بذارم …بدون هیچ توقعى … 
اگه اینارو نگیرى، دلمو شکستى. 
جون بچه‌هات بگیر.» 

زن منتظر جواب پیرزن نماند، میوه‌ها را به دست پیرزن داد و سریع دور شد… 

🔘  شعورمون تو شب یلدا محک بزنیم

 

zhuliet.com

داستان زندگی ۲۷ آذر ۱۳۹۵

 

 

photo_2016-12-17_16-46-16

 


ﻣﺎﻫﻴﺎﻥ ﺍﺯ ﺁﺷﻮﺏ ﺩﺭﻳﺎ به خدا ﺷﻜﺎﻳﺖ ﺑﺮﺩﻧﺪ، ﺩﺭﻳﺎ ﺁﺭﺍﻡ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﺻﻴﺪ ﺗﻮﺭ ﺻﻴﺎﺩﺍﻥ ﺷﺪﻧﺪ. ﺁﺷﻮﺑﻬﺎﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺣﻜﻤﺖ ﺧﺪﺍﺳﺖ. ﺍﺯ ﺧﺪﺍ ﺩﻝ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﺨﻮﺍﻫﻴﻢ ﻧﻪ ﺩﺭﻳﺎﻱ ﺁﺭﺍﻡ

 

photo_2016-12-17_16-47-31

 

گاهی وقتها هیچی مثل خندوندن یکی بهت احساس قدرت نمیده..
 

photo_2016-12-17_16-47-36

 

درختی می افتد،همه متوجه صدای افتادنش می شوند،امایک جنگل رشد میکند کسی متوجه نمی شود
مردم اینگونه اند،به رشدت توجه نکرده
بلکه به افتادنت توجه میکنند…
پس مواظب جای پایت باش

 

zhuliet.com

 

 

۲۰۱۵۶۲۴۱۱۵۴۴۲۰a

 

 

مردی از آلمان شرقی به سیبری فرستاده شد تا آن جا کار کند. این مرد می‌دانست که نامه‌هایش را سانسورچی‌‌ها می‌خوانند. به همین خاطر قراری با

دوستانش گذاشت. گفت که اگر نامه‌ای که از من می گیرید به جوهر آبی نوشته شده باشد یعنی آن چه که من در نامه نوشته‌ام درست است. اگر با جوهر

قرمز نوشته باشم نادرست. بعد از یک ماه، دوستانش اولین نامه را از طرف وی دریافت کردند. همه متن با جوهر آبی نوشته شده بود. البته در متن نامه

آمده بود: "همه چیز این جا عالی است. مغازه‌ها پر از غذاهای خوشمزه است. سینماها فیلم‌های خوب غربی پخش می‌کند. آپارتمان‌ها بزرگ و مجلل است.

اما تنها چیزی که این جا نمی‌توان خرید، جوهر قرمز است.

zhuliet.com

۳۶۱

 

ملانصرالدین برای خرید پاپوش نو راهی شهر شد. در راسته ی کفش فروشان انواع مختلفی از کفش ها وجود داشت که او می توانست هر کدام را که می خواهد انتخاب کند. فروشنده حتی چند جفت هم از انبار آورد تا ملا آزادی بیشتری برای تهیه کفش دلخواهش داشته باشد. ملا یکی یکی کفش ها را امتحان کرد، اما هیچ کدام را باب میلش نیافت. هر کدام را که می پوشید ایرادی بر آن وارد می کرد. بیش از ده جفت کفش دور و بر ملا چیده شده بود و فروشنده با صبر و حوصله ی هر چه تمام به کار خود ادامه می داد. ملا دیگر داشت از خریدن کفش ناامید می شد که ناگهان متوجه ی یک جفت کفش زیبا شد!


آنها را پوشید. دید کفش ها درست اندازه ی پایش هستند. چند قدمی در مغازه راه رفت و احساس رضایت کرد. بالاخره تصمیم خود را گرفت. می دانست که باید این کفشها را بخرد


از فروشنده پرسید: قیمت این یک جفت کفش چقدر است؟


فروشنده جواب داد: این کفش ها، قیمتی ندارند!


ملا گفت: چه طور چنین چیزی ممکن است، مرا مسخره می کنی؟


فروشنده گفت: ابدا، این کفش ها واقعا قیمتی ندارند، چون کفش های خودت است که هنگام وارد شدن به مغازه به پا داشتی!

این داستان زندگی اکثر ما انسان هاست، همیشه نگاه مان به دنیای بیرون است. ایده آل ها و زیبایی ها را در دنیای بیرون جست و جو می کنیم. خوشبختی و آرامش را از دیگران می خواهیم. فکر می کنیم مرغ همسایه غاز است. خود کم بینی و اغلب خود نابینی باعث می شود که خویشتن را به حساب نیاورده و هیچ شأنی برای خودش قائل نباشیم. ما چنان زندگی میکنیم که گویی همواره در انتظار چیز بهتری در آینده هستیم. در حالی که اغلب آرزو می کنیم ای کاش گذشته برگردد و بر آن که رفته حسرت می خوریم. پس تا امروز، دیروز نشده قدر بدانیم و برای آینده جای حسرت باقی نگذاریم.

 

 

۲۴۵

 

کمال الملک نقاش چیره دست ایرانی (دوران قاجار) برای آشنایی با شیوه ها و سبکهای نقاشان فرنگی به اروپا سفر کرد.


زمانی که در پاریس بود فقر دامانش را گرفت و حتی برای سیر کردن شکمش هم پولی نداشت.


یک روز وارد رستورانی شد و سفارش غذا داد در آنجا رسم بود که افراد متشخص پس از صرف غذا پول غذا را روی میز می گذاشتند و می رفتند، معمولا هم مبلغی بیشتر، چرا که  این مبلغ اضافی بعنوان انعام به گارسون می رسید.


اما کمال الملک پولی در بساط نداشت بنابراین پس از صرف غذا از فرصت استفاده کرد از داخل خورجینی که وسایل نقاشی اش در آن بود مدادی برداشت و پس از تمیز کردن کف بشقاب عکس یک اسکناس را روی آن کشید، بشقاب را روی میز گذاشت و از رستوران بیرون آمد.


گارسون که اسکناس را داخل بشقاب دید دست برد که آن را بردارد ولی متوجه شد که پولی در کار نیست و تنها یک نقاشی ست بلافاصله با عصبانیت دنبال کمال الملک دوید یقه او را گرفت
و شروع به داد و فریاد کرد صاحب رستوران جلو آمد و جریان را پرسید.


گارسون بشقاب را به او نشان داد و گفت این مرد یک دزد و شیادست بجای پول عکس اش را داخل بشقاب کشیده صاحب رستوران که مردی هنر شناس بود دست در جیب برد و مبلغی پول به کمال الملک داد.


بعد به گارسون گفت رهایش کن برود این بشقاب خیلی بیشتر از یک پرس غذا ارزش دارد.


امروز این بشقاب در موزه ی لوور پاریس بعنوان بخشی از تاریخ هنری این شهر نگهداری می شود……

 

منبع: maryamjo0n.mihanblog.com

 

 

 

۲۰۳

 

مردی خسیس تمام دارایی اش را فروخت و طلا خرید.


او طلاها را در گودالی در حیاط خانهاش پنهان کرد.


او هر روز به طلاها سر میزد و آنها را زیر و رو میکرد.


تکرار هر روزه این کار یکی از همسایگانش را مشکوک کرد.


همسایه، یک روز مخفیانه به گودال رفت و طلاها را برداشت.


روز بعد مرد خسیس به گودال سر زد اما طلاهایش را نیافت.

 

او شروع به شیون و زاری کرد و مدام به سر و صورتش میزد.


رهگذری او را دید و پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟


مرد حکایت طلاها را بازگو کرد. رهگذر گفت:


این که ناراحتی ندارد. سنگی در گودال بگذار و فکر کن که شمش طلاست،


تو که از آن استفاده نمیکنی، سنگ و طلا چه فرقی برایت دارد؟


ارزش هر چیزی در داشتن آن نیست بلکه در استفاده از آن است.


اگر خداوند به زندگی شما برکتی داده است و شرایط مناسبی دارید پس به فکر دیگران نیز باشید.


بخشش مال همچون هرس کردن درخت است پول با بخشش زیادتر و زیادتر می شود.


دارایی شما حساب بانکیتان نیست.


دارایی شما آن مقدار از ثروت و داشته هایی است که برای یاری رساندن دیگران به گردش درمی آورید.

 

منبع:yekibood.ir

 

 

 

 

پدر بزرگ به آرامی زغالی را داخل بخاری گذاشت و پاسخ داد : این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور. پسر بچه گفت : اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخهای سبد بیرون می ریزد!؟ پدر بزرگ خندید و گفت : " آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد کمی سریعتر حرکت کنی." و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند .پسر سبد را آب کرد و سریع دوید ، اما سبد خالی بود قبل از اینکه او به خانه برگردد. در حالی که نفس نفس می زد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیر ممکن بود و رفت که در عوض یک سطل بردارد .پیرمرد گفت : "من یک سطل آب نمی خواهم ، من یک سبد آب می خواهم ، تو فقط به اندازه کافی سعی خود را نکردی ." و او از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند . این بار پسر می دانست که این کار غیر ممکن است ، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد که اگر هم او بتواند سریعتر بدود باز قبل از اینکه به خانه باز گردد آبی در سبد وجود نخواهد داشت . پسر دوباره سبد را در رود خانه فرو برد و سخت دوید ، اما وقتی که به پدربزرگش رسید سبد دوباره خالی بود.نفس نفس زنان گفت : " ببین! پدربزرگ ، بی فایدست . پیرمرد گفت : "باز هم فکر می کنی که بی فایدست ؟ به سبد نگاه کن." پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که سبد فرق کرده بود ، سبد زغال کهنه و کثیف حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده بود؛ داخل و بیرون آن.

 پسرم : چه اتفاقی می افتد وقتی که تو قرآن می خوانی؟ تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر نسپاری ، اما وقتی که آن را می خوانی تو تغییر خواهی کرد؛ باطن و ظاهر تو و این کار الله است در زندگی ما

 

 

 

 

 

 

 


 

در زمان‌های‌ دور، مردی در بازارچه شهر حجره ای داشت و پارچه می فروخت . شاگرد او پسر خوب و مودبی بود ولیکن کمی خجالتی بود.

مرد تاجر همسری کدبانو داشت که دستپخت خوبی داشت و آش های خوشمزه او دهان هر کسی را  آب می انداخت.

روزی مرد بیمار شد و نتوانست به دکانش برود. شاگرد در دکان را باز کرده بود و جلوی آنرا آب و جاروب کرده بود ولی هر چه منتظر ماند از تاجر خبری نشد.

قبل از ظهر به او خبر رسید که حال تاجر خوب نیست و باید دنبال دکتر برود.پسرک در دکان را بست و دنبال دکتر رفت . دکتر به منزل تاجر رفت و او را معاینه کرد و برایش دارو نوشت .

پسر بیرون رفت و دارو را خرید وقتی به خانه برگشت ، دیگر ظهر شده بود. پسرک خواست دارو را بدهد و برود ، ولی همسر تاجر خیلی اصرار کرد و او را برای ناهار به خانه آورد.

همسر تاجر برای ناهار آش پخته بود سفره را انداختند و کاسه های آش را گذاشتند . تاجر برای شستن دستهایش به حیاط رفت و همسرش به آشپزخانه برگشت تا قاشق ها را بیاورد.

پسرک خیلی خجالت می کشید و فکر کرد تا بهانه ای بیاورد و ناهار را آنجا نخورد . فکر کرد بهتر است بگوید دندانش درد می کند. دستش را روی دهانش گذاشت.

تاجر به اتاق برگشت و دید پسرک دستش را جلوی دهانش گذاشته به او گفت : دهانت سوخت؟ حالا چرا اینقدر عجله کردی ، صبر می کردی تا آش سرد شود آن وقت می خوردی ؟

زن تاجر که با قاشق ها از راه رسیده بود به تاجر گفت : این چه حرفی است که می زنی ؟ آش نخورده و دهان سوخته ؟ من که تازه قاشق ها را آوردم.تاجر تازه متوجه شد که چه اشتباهی کرده است.

 

 

باد
آن­چه که مخصوصا در آشپزان سرخه حصار در زمان ناصرالدین شاه قابل توجه بود و برای شناخت متملقان و چاپلوسان ریاکار که در هر عصر و زمان به شکل و هیاتی خود نمایی میکنند آموزندگی داشت، موضوع سبزی پاک کردن و بادنجان دور قاپ چیدن از طرف وزرا و امرا و رجال قوم بود که با این عمل و رفتار خویش جلافت و بی­مزگی در امر تملق و چاپلوسی را تا حد پستی و دنائت طبع می­رسانیدند.

 

کسانیکه در امر طبخ و آشپزی مطلقا چیزی نمی­دانستند و کاری از آن­ها ساخته نبود. این عده که در صدر آن­ها صدر اعظم قرار داشت دو وظیفه­ ی مهم و خطیر !! بر عهده داشتند :
یکی آن­که چهار زانو بر زمین بنشینند و مثل خدمه­ های آشپزخانه بادنجان را پوست بکنند.
دیگر آن­که این بادنجان­ها را پس از پخته شدن در دور و اطراف قاب­های آش و خورش بچینند.

 

شادروان عبدالله مستوفی می­نویسد : «من خود عکسی از این آشپزان دیده ­ام که صدر اعظم مشغول پوست کردن بادنجان، و سایرین هریک به کاری مشغول بودند.» این آقایان رجال و بزرگان کشور طوری حساب کار را داشتند که بادنجان­ها را موقعی که شاه سری به چادر آن­ها می­زد به دور قاب می­چیدند و مخصوصا دقت و سلیقه به کار می­بردند که بادنجان­ها را به طرزی زیبا و شاه پسند دور قاب­ها بچینند تا مسرت خاطر ناصرالدین شاه فراهم آید و نسبت به مراتب اخلاص و چاکری آن­ها اظهار تفقد و عنایت فرماید.

 

دکتر فورویه طبیب مخصوص ناصرالدین شاه می­نویسد: «… اعلیحضرت مرا هم دعوت کرد که در این آشپزان شرکت کنم. من هم اطاعت کردم و در جلوی مقداری بادنجان نشستم و مشغول شدم که این شغل جدید خود را تا آن­جا که می­توانم به خوبی انجام دهم. در همین موقع ملیجک به شاه گفت بادنجان­هایی که به دست یک نفر فرنگی پوست کنده شود نجس است. شاه امر را به شوخی گذراند و محمد خان پدر ملیجک تمام بادنجان­هایی را که من پوست کنده بودم جمع کرد و عمدتا آن­ها را با نوک کارد بر می­چید تا دستش به بادنجان­هایی که دست من به آن­ها خورده بود نخورد. بعد بادنجان­ها و سینی و کارد را با خود بیرون برد …»


در هر صورت اصطلاح بادنجان دور قاپ چین از آن تاریخ ناظر بر افراد متملق و چاپلوس گردیده رفته رفته به صورت ضرب المثل درآمده است.

 

 

 

 

 

 

 

 

Page 1 of 212


برچسب ها
سایت ژولیت قهوه ویتامین D نمک ضد آفتاب رژیم دندان شکلات تلخ آرایش و زیبایی اپل قارچ داستان ژولبت اصفهان فست فود رژیم چاقی لاغری روغن زیتون گوشی فضای مجازی ماه رمضان عشق کفش معما موز حکمت تست هوش بادمجان خندوانه مجله ی زولیت ماهی فوتبال داخلی پرسپولیس میگرن سر درد انگشتر زیبا کبد افطاری جوش سوپ آرایش خواب داستان کوتاه بدلیجات هویج پیتزا مرغ شیر زندگی بهتر سیب جعفری بازیگر زن ایرانی اینترنت موبایل اجتماعی گناه اشعار مینا آقازاده مجله ی تفریحی بیماری بخش سلامت مجله ی ژولیت منیزیم فیلم مشتری آرامش طلاق ادویه ویتامین c فلفل پوست ترانه علیدوستی مجله س تفریحی ژولیت بیوگرافی انگشترنقره فضانورد مریخ روان شناسی سیب زمینی کالری پیاز مجله ژولیت جوش شیرین اخبار هنرمندان سردرد خواننده پوکی استخوان سرطان سینه اخبار،اخبار و مطالب روز ،مجله ی تفریحی سرگرمی ژولیت،ژولیت مینا آقازاده زولیت خستگی فشارخون کربوهیدرات فیتنس فناوری روز تلگرام نقره جات عسل جالبیجات اخباراقتصادی تاریخ معاصر ایران گوجه فرنگی رژیم لاغری گردنبند شهاب حسینی المپیک انگشترلطیفه کلسترول پوست و مو دسر ناخن اخبار ورزشی زیورآلات به روز عباس کیارستمی رمضان بازیگر بیماری قلبی ازدواج پیاده روی مو طالع بینی سس رژیم غذایی اخبارهنرمندان آنتی اکسیدان سایت تفریحی سرگرمی یبوست گردشگری گوشت پوست ومو ویتامین مواد غذایی سبزیجات لاغر شدن نوشیدنی چربی مطالب جالب انگشتر سلامت مو تخم مرغ فال و طالع بینی غذای اصلی طب سنتی فیلم وسینما اکران افسردگی دیابت زنجبیل فضا تکنولوژی اخبار تکنولوژی مجله سرگرمی ژولیت سلامت فال روزانه چاقی فال داعش فیبر پروتئین کودک لاغری روانشناسی کلسیم سرطان سلامتی سینما کاهش وزن کارگردان اخبارسلامت اخبار سیاسی استرس آموزش آشپزی تغذیه ناسا ورزش اخبار اقتصادی نجوم تناسب اندام بخش سرگرمي مجله ي ژوليت سرگرمي جالبيجات جک خنده اس ام اس مجله ی تفریحی ژولیت بزرگتريت سايت تفريحي سرگرمي مجله ي تفريحي سرگرمي ژوليتو بخش آشپري مجله ي ژوليت تاريخ جملات آرام بخش آرام روح اخبار سلامت بخش فرهنگ هنر تاريخ مجله ي ژوليت هنر فرهنگ zhuliet مجله ی ژولیت مجله ي تفريحي سرگرمي ژوليت بزرگترين سايت تفريحي سرگرمي ژوليت مجله ی تفریحی سرگرمی ژولیت ژولیت